ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

چه قد بی قرارم

وجودِ آدمها در زندگیِ من، نقش پررنگی را ایفا می کند
همیشه به این معتقد بودم که انسانها، بی دلیل، با یکدیگر برخورد نمی کنند/بی دلیل دو غریبه با یکدیگر شروع به حرف زدن نمی کنند و حتی بی دلیل به هم لبخند نمی زنند وقتی از کنارِ هم عبور می کنند
پشتِ همه ی اینها، رازی ست و ما گاهی از فهمیدنِ آن راز عاجزیم/ به معنایِ واقعیِ کلمه
و همین آدمها، هریک، قسمتی از وجودِ مرا کامل کرده اند/قسمتی را به گند کشیده اند و قسمتی را چنان از بین برده اند که دیگر حتی یادی ازشان در وجودم پیدا نمی شود
و همه ی اینها تجربه ای ست در زندگی ام/ خاطره ای ست که تا زیرِ لایه های وجودیِ من جا خوش کرده اند و با بدترین یا بهترین اتفاقات فراموش که نمی شوند، پررنگ تر از پیش هم به چشم می آیند
و قصه ی این آدمها، همیشه ادامه دارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

گم شده در آینه


تویِ آینه داشتم خودم را نگاه می کردم
کنارِ چشمهایم چروک افتاده بود، ریز ریز، زیرش هم به گودی زده بود
ترسیدم/مگر من چند سالم است؟
احساس کردم که زشت شده ام، که پیر شده ام
احساس کرده م، زمان برایِ من گذشته ست و به ناگاه، همین لحظه متوقف شده
موهایِ همیشه بسته ام را باز کردم، ریختم دورِ خودم
اما هنوز هم انگار یک جایی ایراد داشت، که یک جایی یک چیزی کم بود
رژ به لبهام زده م، مداد کشیدم چشمهام را
اما باز هم...
دستمال برداشتم، همه ش را پاک کردم
هنوز هم، "منِ" تویِ آینه من نبودم
چشمم بهش افتاد
داشت نگاهم می کرد
رویِ تخت نشسته بود، می خواست بروم پیشش اما نرفتم/ حرف نزد اما خواندم همین را می خواهد
چشمهاش، بی صدا فریاد می زد مرا/نرفتم

من فرق کرده ام گم شده ام که پیدا نمی شوم هیچ وقت
"من" درون آینه جا مانده ام، او هم

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

کی قدره تورو می دونه

گاهی وقتها می بینم به عنوان یک زن باید بعضی جاها خفه شوم
بعضی حرفها را نباید جایی بگویم که باید چاک دهانم را ببندم سفتُ سخت و حواسم به باز شدنش باشد و ببینم چه می گویم
نباید وقتی که حالم خوب نیست، فازِ افسردگی گرفته ام و دیگران هِی گیر می دهند که چه شده سرما خوردی مرضت چیست دهانم را باز کنم بگویم بابا جان چیزی نیست، پریودم یا نزدیک زمانِ پریودی
نباید بلند بلند و ساده و کودکانه بخندم، چون دیگر زمان کودکی گذشته ست و اینطور خندیدن ها درست نیست که ممکن است باعث سوء تفاهم شود که شاید ملت بعدش پشتِ سرم بد گویی کنند که نگذارند بچه هاشان با من بگردند که الگوی بدی باشم براشان
یک جاهایی حتی نباید حرفی از زن بودنم بزنم، چون دوستم که هنوز مجرد است خجالت کشیده ست که بهم بگوید مادرم اگر بفهمد تو ازدواج کرده ای نمی گذارد با هم معاشرت داشته باشیم که ممکن است من حرفی بزنم که چشمو گوش باز بوده ی دخترشان را بیش از این باز کنم
باید حواسم باشد که لباسی که تن می کنم حتمن زیر باسنم باشد که یک وقتی خدایی نکرده هنگامی که خم می شوم کمرم معلوم نباشد که باعث تحریک شدن مردان دور و برم باشد که یقه ام هم بسته باشد و لباسم تنگ نباشد و موهایم را افشان نکنم
چون زنم نباید بگویم من از این جنس مذکر خوشم می آید حتی اگر خوش آمدنم مثه یک دوست باشد اما نباید بگویم چون من زنم
نباید در خیابان لی لی کنان بدوم، بخندم، بپر بپر کنم
نباید جلوی جمع سیگار بکشم و بگویم دلم یک لیوان ویسکی می خواهد الان که مست کنم
نباید انقدر زود با همه بجوشم و گرم بگیرم و صاف و ساده، راحت حرف بزنم که بگویم دل تنگت بوده ام حتی اگر این دلتنگی جنسش از روی رفاقت باشد و بعد طرفم بگوید که تو آیا عاشقم شدی؟ که آیا از من خوشت آمده؟! من زن دارم ها
چون زنم باید خفه خون بگیرم که باید نقاب یک آدم سنگین را به چهره بزنم... چون زنم نباید خیلی آزادانه ذوق کنم که باید احساساتم را همان دم خفه کنم در دلم و فکر کنم الان است که بترکد دلم
چون زنم....
زن چند حرف دارد؟ بَخش چه؟

هیشکی به فکر هیشکی نیست!


من یکبار از پدرم کتک خوردم و باید هم اعتراف کنم که واقعن مقصر من نبودم و بی دلیل بود/این ضرب المثل را شنیده اید که می گویند به در گفت که دیوار بشنود؟ حالا حکایتِ من است
کلاسِ پنجم بودم، خانه مان بزرگ بود و همیشه ی خدا هم میهمان داشتیم، این آقا می رفت با خانواده، آن یکی می آمد
پنجشنبه بود، خانه مان بیرون از تهران بود و اکثرن از پنجشنبه خانواده ی عمویم می آمدند و جمعه شب هم می رفتند
یکی از دوستان خانوادگی دیگر هم بودند
عمویم یک دختر داشت/البته هنوز هم دارد، اسمش سپیده بود و اول دبیرستان
این دوست خانوادگی هم یک دختر داشت هم سنِ سپیده/ قرار شد بروند بیرون و خب چون نمی گذاشتند آن دوتا تنهایی بروند من را هم همراهشان می کردند، نمی دانم چرا اما اینطور بود
اینها هم که شَر، رفتیم بیرون، آنقدر نخ دادند که یک پسری را دنبال خودشان کشیدند
اولش خیلی کِیف هم می کردند اما وقتی دیدند دارد تا درِ خانه دنبالمان می آید دیگر ترسیدند
هی از این کوچه به آن کوچه رفتند که بپیچانند پسر را اما نشد، آخر سر هم رسیدیم درِ خانه و پریدیم داخل، تا در را نبسته بودیم دیدیم صدای زنگ می آید، همانجا در را باز کردیم و دیدیم عموی کوچکم از پشت گردن این پسر را گرفته ست و پسر هم مثل سگ ترسیده ست
عمو گفت این پسر با شما چه کار داشت؟ من هم گفتم هیچی، نمی دانم
با چشمهای به خون نشسته گفت راستش را بگو/ گریه ام گرفته بود گفتم به خدا عمو هیچی
البته بماند که عموی خودم از این پسر هم بدتر بود از بس مزاحم نوامیس مردم می شد اما حالا برای من غیرت برش داشته بود
آن دو هم پشت من قایم شده بودند و انگار نه انگار که مقصر همه ی اینها خودشان هستند
همان وقت پدرم از در دستشویی بیرون آمد، وضو گرفته بود و هنوز دستانش خیس بود، همانجا ایستاد و به این مکالمه گوش داد، آخر سر عمویم کوتاه آمد و گردن آن بخت برگشته را ول کرد و یک نگاه خشمگین هم به من انداخت و در را با شدت بست
برگشتم که داخل خانه بروم که پدرم را دیدم همانطور ایستاده
سرم را انداختم پایین که بگذرم اما یک هو بابا صدایم کرد، سرم را بالا آوردم که نگاهش کنم که...
برق از کله م پرید، سیلی زده بود به صورتم، چپ دست بود و دستش هم سنگین و هنوز هم خیس از آبِ وضو
گونه ی راستم جز جز می کرد، گریه ام گرفته بود اما به زور خودم را نگه داشتم، من مقصر نبودم
آن دو هم ترسیدند، خیال کردند پدر به آنها هم یکی یک سیلی می زند، اما نزد و رفت
هنوز هم جای آن سیلیِ نا به جا، گاهی می سوزد
و دلم هم

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

شده این قصه تقدیرم


من همیشه دلم تنگ هست
دلم برایِ شهرم تنگ شده است و مسلمن تمامِ شهرم هم توی همان خیابانِ انقلاب خلاصه شده است
اصلن نمی دانم چرا، اما عاشق آنجام، عاشق کتاب فروشی هاش، دود و دمش، سینمایش، مردمش، کافی شاپ هایش، دانشگاه تهرانش
به شهرم که فکر می کنم، انقلاب به ذهنم می آید

دلم برایِ پدرم تنگ است
دست خودم نیست، بابا که می گویند من گریه می کنم/ چه کنم؟
یاد رفاقتمان می افتم، بی شیله پیله که البته یک زمانی به گند کشیدمش و هیچوقت دیگر هم به آن رفاقت بر نگشتیم
یادم است همیشه یک عکس از پدرم که در سمینار گرفته بودند پشت جلد این دفترهای پاپکور می گذاشتم و با خودم سرِ کلاس های درس می بردم وهرکس نمی دانست فکر می کرد دوست پسرم است
جوان بودم خب، فکر می کردم عشق یعنی همه چی. فکر می کردم فقط خودم عاشق شده م، هرچه بابا گفت این عشق نیست، اصلن این پسرک آدم نیست  که تو ادعای عاشقی می کنی گفتم نه شما خودخواهید و مرا درک نمی کنید
پدر گفت من مشکلی ندارم، حرف من این نیست که چرا با یک نفر دوست شده ای، اما این یک نفر نباید این آدم باشد، تو لیاقتت بیشتر از اینهاست و من گفتم شما بی خود می گویید و او گفت و من گفتم
و اینطور شد که پدر و دختری را کنار گذاشتیم و هرچه خواستیم به هم گفتیم و آن رابطه ی زیبا خراب شد و دیگر هم برنگشت
که صد البته، حق با پدرم بود و من بعدش فهمیدم که طرفم چه آدمی بود و زود کات کردم اما چه فایده
چند وقت پیش، مادر می گفت پدرت که فلان فیلم را می بیند و رابطه ی پدر و دختر داخل فیلم را، گریه می کند مثلِ چی... هی می گوید ما هم اینطور بودیم هااا، ببین چه شد! ببین دخترک چه کار کرد

دلم برایِ خودم هم تنگ می شود هِی
یک جایی خودم را گم کردم که هرچه پی اش می گردم دیگر نیست/ انگار آب شده است رفته ست زمین
به هر کسی که نشانی اش را می دهم، اصلن ندیده اند همچین آدمی را
بعدش فکر می کنم، شاید هم از اول چنین آدمی نبوده/ شاید خواب دیده ام یا باز هم خیالاتی شده ام
شاید هم الان خواب هستم، بعدش که بیدار شوم به این  کابوس ها هی بخندم
اما هر روز درون آلبوم عکس ها، او را می بینم که به من خیره شده است و می خندد/کجا رفتی تو یکهو، بی خبر؟

من کلن دلم تنگ است/زود بزرگ شده م و این قلب، زیادی برای من کوچک است
باید بروم تعویضش کنم، یا حداقل یکی دیگر بگیرم کنارش بگذارم
باید بروم فکری به حالش بکنم

همین ما را بس!

گاهی بد نیست که آدم ها یک جایی از زندگی بایستند/نفس بکشند و بعد به پشتِ سرشان نگاه کنند و کمی، فقط کمی فکر کنند که در این فلان قدر سالی که گرفته اند چه کاری کرده اند/چه کاری می خواهند بکنند و چه کارهایی قرار بوده انجام دهند

امروز سعی کردم بایستم، با این سینه ی خرابم چند نفس عمیق بکشم و بلند بلند سرفه کنم
و بعد ببینم من کجایِ این زندگی ایستاده ام
اصلن از زندگی چه می خواستم و چه به دست آوردم؟
مطمئنن خیلی چیزهایی که در ذهنم بود را به دست نیاوردم و در موقعیتی هستم که دیگر هم به دست نمی آورم و با خودم به گور می برم
گاهی تصور می کنم، والدین هم نقش اساسی در این ماجرا دارند
مثلن من از زمانی که یادم می آید به هنر و کارهای هنری خیلی علاقه داشتم اما پدرم نگذاشت به هنرستان برم و یک برحه از زندگی ام تغییر کرد
وگرنه الان با بیستو چهار-پنج سال سن که باید در مقطع فوق لیسانس یا حتی بیشتر باشم، در ترم سوم رشته ی طراحی لباس نبودم و به جایش سه - چهار سال از عمرم را پای رشته ی حسابداری که اصلن مورد علاقه م نبود / و به خاطر یک درس دو واحدی ناقابل که چهار بار امتحان دادم و افتادم و آخر سر هم انصراف دادم تباه نمی کردم!
این دلم را می سوزاند، هم به خاطر عمر تلف شده ام، هم به خاطر هزینه ای که صرف شد و هم به خاطر اینکه هنوز هم آدم هایی هستند که با دیدنم می گویند دَرسَت چه شد؟ پاس کردی ؟ تمام کردی؟ / این شامل خانواده خودم هم می شود
و صد البته که نمک نمی خورم و نمکدان نمی شکنم و از زحماتشان ممنونم.

من همیشه دلم می خواست یک کوله بردارم، یک خودکار و یک دفتر، با یک دوربین عکاسی خفن/حالا خفن هم نبود اشکالی ندارد، و بروم
فقط بروم/ هر جایش مهم نیست
بگردم، دنیا را، آدم ها را ببینم، حرف بزنم / درد دل کنم/بنویسم
اما نشد/ به همین راحتی
نه موقعیتش برای من به عنوان یک دختر محیا بود و نه شرایطش را داشتم

می خواستم بزرگ باشم، همه از من حرف بزنند، به درجات بالا برسم/محبوب باشم/و در کاری که عاشقش هستم صدا کنم!

می خواستم در زندگی زناشویی آرامش داشته باشم/که ندارم
منظور من همسرم نیست که او یکی از بهترین آدم هایی هست که می شناسم اما قبول کنید که زندگی مشترک تنها وجود دو نفر نیست، در کنارش خانواده و فامیل دو طرف هم هست که نمی شود نقش آنها را از زندگی خط زد/ حرفهایشان هست که من هرچقدر هم بخواهم گوشهایم را بگیرم، آنقدر صدایشان بلند است که خواه نا خواه شنیده می شود/ و همه ی توان من را می گیرد

اینها کارهایی بوده که می خواستم، که دلم می خواست که همه ی وجود می خواست اما نشد
و خیلی ساده رسیده ام به بیستُ چهار-پنج

من از عمری که میگذرد می ترسم، من از پیر شدن می ترسم/از سی سالگی می ترسم
دیگر گذشته ست آرزو کردن/ هرچه آرزو بود کردیم باید حالا می دیدیمشان
یادم است یکبار یک نفر یک جایی می گفت اگر به یک بچه ی پنج ساله بگویند چه آرزویی داری مثلن می گوید دلم می خواهد بزرگ شدم انقدر پولدار شوم که یک ماشین فلان بگیرم، اما اگر از یک آدم سی ساله/چهل ساله بپرسند نمی تواند دیگر این آرزو را بکند/ از این بزرگتر دیگر؟؟/ چه قدر بزرگتر؟
این از پشت سرم
حالا در روبرو، واقعن من هیچ ایده ای ندارم
سردرگمم که چه بخواهم حالا؟ / از زندگی چه می خواهم؟
تمام آرزوهای بر باد رفته را فکر کردم اما با بقیه چه کنم؟
هیچ فکری ندارم
من الان یک خانم متاهل هستم و قسمتی از زندگی ام خواه نا خواه باید فکر کنم که بچه دار شوم ولی هر وقت به مادر شدن فکر می کنم، ترس تمام وجودم را می گیرد
من هنوز خودم را نشناختم، نفهمیدم، پایِ یک بچه را وسط بکشم که چه؟ چه چیزی را بهش یاد بدهم که خودم یاد گرفته ام که معتقدم؟!
او چه گناهی کرده است؟
با کدام پول بزرگش کنم؟
چه کسی اولین بار گفت بچه که بیاد بقیه چیزها جور می شود؟؟/ من الان خودم یک جا ندارم کارهای دانشگاهم را آنجا انجام بدم و شب و روز ناله می کنم، بچه را کجای دلم بچپانم؟/ چه جور می شود؟؟
درسم که تمام شود چه می خواهم بکنم؟ چه می خواهم اصلن بشوم؟
گاهی خسته می شوم از این چُس ناله های ذهنی که کمی ش را هم اینجا نوشته ام
آنقدر سردرگمی می گیرتم که ترجیح می دهم دست به زانو بزنم، بلند شوم
گور بابایِ تفکر/ به ما نیامده به پشتِ سرمان نگاه کنیم/ هین راهِ خراب شده ای که می رویم ما را بَس!