ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

آدم هایی کنار ِ هم و از هم دور




هوا کمابیش تاریک بود.
زن و مرد از میانِ محوطه ی بیمارستان می گذشتند تا به ساختمانِ اصلی برسند. زن پایَش شکسته بود و لنگ لنگان و تکیه داده به مرد راه می رفت و از درد اخم کرده بود.
کنارِ باغچه، پسرکی نحیف و لاغر اندام، دست به پهلویش گرفته بود و به خود می پیچید و رویِ زمین می غلتید
زن گفت: باید کمکش کنیم
مرد که گویی چیزی نشنیده، تنها سکوت کرد
زن دوباره گفت: ازش بپرس کمک نمی خواد؟
مرد جواب داد: الان تو واجب تری
و بی توجه، راهِ درِ ورودی را پیش گرفت
کنارِ در، نگهبانی با یونیفرمِ تمامن آبی رویِ صندلی نشسته بود و رفت و آمدِ بیماران را نگاه می کرد.
زن رو به نگهبان گفت: آقا، کنارِ باغچه یه پسری افتاده، فکر کنم یه مشکلی داره، ببینید چِش شده
نگهبان پوزخندی زد. گفت: خودش خوب میشه
و دوباره خیره به آدم ها شد
بعد از ساعتی که کارِ زن و مرد تمام شد، زن که پایش در گچ بود رویِ ویلچر نشسته بود و مرد آرام صندلی را هُل می داد
کنارِ باغچه، هنوز پسرک به همان وضع قبل بود
مرد گفت: نگاه کن، همه ی پرسنل از پنجره فقط پسرُ تماشا می کنن، انگار نه انگار، هیچکی نمیاد کمکش کنه. عجب دوره زمونه ای شده
زن که گویی با خودش صحبت می کند، آرام زیرِ لب گفت: مگه ما هم کارِ دیگه ای کردیم جز نگاه کردن؟
مرد سکوت کرد
نسیم ملایمی که در هوا می وزید، تنها دستِ مرهمی بود که صورتِ پسر را نوازش می کرد

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

نمی گفتمُ حرف می زدم




تازه از دانشگاه برگشته بودم، و خسته ی روزِ گرمِ تابستانیِ نیامده و دردِ پایِ ورم کرده که ده ساعتِ مداوم رویَش ایستاده بودم و طرح هایم را کامل می کردم
به ساعت که نگاه کرده بودم 5 بعدازظهر را نشان می داد و کمرم راست نمی شد از بس تمام این ساعات خم شده بودم رویِ ورق ها و با تعجب از خودم می پرسیدم که چه طور تا به حال دوام آورده ام؟!
به خانه که رسیدم، او برگشته بود، طبقِ ساعتِ معمول نبود، با خودم خیال کرده بودم که می روم خانه، یک ساعتی استراحت می کنم و بعد آماده ی غذا درست کردن می شوم و تا برگردد حاضر است
اما تمامِ خیال هایم با بودنش در خانه بر هم خورد.
دلم سوخت هم برایِ خودم، هم او که حالا منتظرِ نهار است.
گفتم
" چه زود اومدی "
" خسته بودم، هوا خیلی گرمِ، تا دیدم حجت وانتُ برداشت بیاد شهر، منم کارخونه رُ پیچوندم "
دکمه هایِ مانتو را با بی حوصلگی باز می کردم تا جان بگیرد تنم از بادِ خنکِ کولر
" نهار نداریما "
اخماش در هم رفت
اه، به جایِ اینکه بی خود شبا تا دیروقت بیدار باشی، غذا درست کن واسه فردامون "
"بی خودی بیدار نمی مونم، نمی بینی چه قد کار دارم؟  "
" خب منم کار دارم، از صبح تا حالا داشتم اونجا جون می کندم،  خسته ام، توقع زیادیِ ازت ؟ "
" منم بی کار نیستم، از صبح هم نَشَستم زیرِ بادِ کولر الکی وقت بگذرونم تا تو بخوای بیایُ غر بزنی سرم، منم خسته ام، توام تکلیفت معلوم نیست کِی سرِ کاری کِی نیستی! یه ساعت به من بده، همون وقت همه چی برات آماده ست، یه روز حال نداری ساعت سه خونه ای، یه روز دیگه تا نه شب هم بر نمی گردی، الانم عوضِ خسته نباشید گفتنتِ به من؟ دو ساعته رسیدی خونه، یه چی می زاشتی تا من بیام، پاهام دیگه نا نداره هیکلمُ تحمل کنه "
نمی گفتم ُ در کابینت را به هم می کوفتم، نمی گفتمُ درونِ زودپز دو تکه مرغ می گذاشتم، نمی گفتمُ برنج را می شستم، نمی گفتمُ پایِ متورم شده ام را نگاه می کردم
نمی گفتم.... نگفتم... جوابش را ندادم... شاید راست می گفت، توقعِ زیادی نبود!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

خاطراتِ گنگ



داشتم میونِ پارچه هایِ رنگیِ مختلفی که تویِ کمدم بود، دنبالِ یه رنگِ مناسب می گشتم برایِ طراحی که زدم و قرار بود بدوزمش
یه پارچه ی قشنگ تویِ چشمام برق زد، یه عالمه رنگِ شاد انگار با هم قاطی شده بود اما همو پس نزده یا تغییر نداده بود، همه کنار هم قرار داشتن و شور و شوقِ زنده گی رو زیرِ پوستت به حرکت در میاوردن
دستم گرفتمش، خواستم لمش کنم تا بفهمم این واقعیه، انگشتام که به سطحِ نرمش افتاد نا خودآگاه به سمتِ صورتم آوردمش، مثه یه جسمِ شکننده باهاش رفتار می کردم، آرام ُ رام. به بینی م نزدیکش کردم و وایِ که تمامِ عطرِ خاطراتِ خوبِ گذشته و کودکی به مشامم خورد
خودمُ تویِ ده، میونِ باغچه ی خونه ی مادر بزرگ دیدم که دنبالِ پروانه ها می گشتُ منتظر بود تا آروم رویِ گلها بشینن تا یواشکی شکارشون کنه و دستش با سطحِ بالِ پروانه ها رنگی شه و صورتشو نقاشی کنه
خودمُ وقتی که برایِ بارِ اول حسِ عشقُ تجربه کرده بودُ جلویِ آینه ایستاده بود و با شرم به صورت گل انداخته ی خودش نگاه می کرد که دقایقی قبل آوای دوستت دارمُ شنیده بود می دیدم
خودمُ می دیدم که سرشُ رویِ پاهایِ بابا گذاشته و بابا آروم موهاشُ ناز می کنه و باهاش از زنده گی ِ خوبی که در پیش داره حرف می زنه
قطعه هایی از زنده گی م بودن، که فراموششون کرده بودم که فراموش شده بودن که حالا با یه عطری که نمی دونستم چیه، همه شون به ذهنم حجوم آورده بودن و باعث می شدن من همونجور که سرمُ میونِ پارچه فرو کرده بودم، تند تند نفس بکشم که مبادا تموم شه که دوباره از خاطرم محو شه، مبادا که فراموش شه
می خواستم تا جایی که توان دارم تو همون حالت بمونم، اما یه هو تمامِ اون عطر با خاطراتش، با حسش به پایان رسید
سرمو بالا آوردم، پارچه رُ زیرُ رو کردم و دنبالِ چیزی می گشتم که نبود، که به مشام نمی رسید، بارها و بارها، نقطه نقطه ی پارچه رو به بینی م نزدیک می کردم و عمیقن نفس می کشیدم اما دریغ و درد
پارچه میونِ دستام از درد مچاله شده بود و صورتم در حالی فرو رفته بود درونش که شونه هام تکون می خوردن

تمامِ من


من، تنها یه جسم دارم، اما یه نفر نیستم/ آدمای زیادی هی میان و می رن
بعضیاشون موندگار می شن و بعضی های دیگه رُ حتا یادم نمیاد چه طور بودن
یه وقتایی - که خیلی کمِ - اون آدمِ که یه زنِ خونه داره وارد می شه، صُبا به بدرقه ی شوهر از خواب بیداره و به خونه می رسه، زنده گیشُ جمع و جور می کنه، و برایِ زن بودن و همه ی زنانه گی ئی که تنها برایِ همسرش آماده می شه و به پیشوازش می ره
گاهی اوقات، یه زنِ افسرده و ژولیده درونِ منِ، تا لنگِ ظهر می خوابه و هنوز بیدار نشده آبِ جوش می زاره و بدونِ اینکه به آینه نگاه کنه به سراغِ پاکتِ سیگارش می ره، و تمامِ روز رُ سیگار می کشه و چای می خوره و پاهاشو تویِ شکمش جمع می کنه و ساعتها رُ - بی اونکه گذرشونُ بفهمه - هدر می ده و جایِ غذایِ خوب، نون و ماست/ نون و پنیر/ کنسروِ لوبیا و اینطور چیزها رو جلویِ آقایِ خونه می زاره و غرغرهایِ خیلی کمش رو نشنیده می گیره یا با داد خفه ش می کنه
گاهی وقتا، یه دخترِ بی پروا میاد، فحش می ده، حرفهایِ نادرست می زنه با هر آدمی، مست می کنه، و زن بودن رُ متعلق به کسی بودن رُ فراموش می کنه، می خنده می خنده می خنده و بی فکر هر کاری می کنه
اما کنارِ همه ی این ها، دخترِ کوچکی وجود داره که سالهاست تویِ تمامِ من موندگاره، دخترِ کوچولویی که تمامِ خاطرات و رفتارهایِ کودکانه رُ از بَرِ، لج می کنه، برایِ داشتنِ نداشته هاش پاهاشو محکم به زمین می کوبه و گریه می کنه. مهربون می شه، لوس می شه، قهر می کنه، و با یه بوسه و نوازش تمامِ غم ها رُ فراموش می کنه
و اما من، منِ این جسم هیچکدوم از این ها نیست، گُم و رونده شده، فراموش شده، و حس می کنه میونِ غوغایِ این آدمها، هزاران تیکه می شه و صداش به جایی نمی رسه
و اما این من، این منِ گم، این نا پیدا، این فراموش شده، به دنبالِ ثباتِ، آرامش، به دنبالِ جسمِ بدونِ مزاحمِ، به دنبالِ رهایی

منِ سوم


یه کتابی می خونم و می بینم شخصیتِ زنِ داستان چه شباهتِ غیرِ قابلِ انکاری با من داره!
مثلِ این می مونه که جلویِ آینه ایستاده باشی و تمامِ اخلاق هایِ نا درست رُ که سعی کردی ندید بگیری و به عذابِ وجدانی که گاهی بابتِ رفتارت خِرِت رُ می گیره بی محلی کنی، حالا صاف صاف داره از درونِ آینه ی پیشِ روت بهت ریشخند می زنه و تویِ گوشِت زمزمه می کنه، این تویی، این زن تویی! ببین! بخون!
خوندنِ کتاب رُ کِش می دی، عرق به تنت می شینه و می بندیش، بلند می شی و می گی، چه طورِ که از رویِ من - نه از زنده گیم بلکه از اخلاقیاتم - چنین چیزی نوشته شده؟! چه طور انقدر دقیق؟! مو به مو تمامِ منِ، تمامِ منی که تمام نمی شه
نمی خوای بخونیش دیگه، نمی خوای ببینی، بفهمی، اما نمی شه، صدایِ زنِ درونِ کتاب - که خودِ منم - داد می زنه که بیا، بیا و ببین عاقبتم چی می شه! تو منی، من توام، پس فرار نکن که راهِ فراری نیست!

چند سن باید بگذرد؟


این، میانِ جمع بودن و با جمع نبودن/ این لبخند هایِ نقاشی شده رویِ لب و خط صافِ درون/ این خنده های بلند و گریه هایِ خفه/ این حرف هایِ خُرده و فریادِ سکوت
این، تمامِ این ها، به چه کار می آیند؟ این هایی که ما نیستیمُ مخفی شده ایم پشتِ صورتک هایی که مناسبِ هر روزمان، هر حالمان، هر سالمان است
چرا خفه می شویم وقتی که از حرف لبریزیم؟ چرا پشتمان تیر می کشد قبل از بیانِ هر صحبتی و برداشتی که می شود؟
چرا محدود شده ایم در این چهار دیواری که اسمش زنده گی ست؟ چرا محدود کرده ایم خودمان را با بهانه و بی بهانه؟ بهانه ی مادر بودن، همسر بودن، پدر بودن، فرزند بودن، خوب بودن، بد بودن
چند سال باید بگذرد که بفهمیم به چه کار آمدیم و پیِ چه می رویم؟
شانزده سن گذشت تا بفهمم از پیِ دوست داشتن قلبم درونِ سینه تند تند می زند/ هجده سن گذشت تا بفهمم همیشه دوست داشتنی ها خوب نیستند، که اشک دارند، که آه دارند، که شکستن دارند، که خیانت دارند، که دروغ دارند/بیست و یک سن گذشت که بفهمم برایِ اثباتِ خود همیشه نباید ماند، گاهی رفتن از ترس نیست، رفتن از ماندن است/و بیست و چهار سن گذشت بی فهم، بی حرف، بی هدف، بی من!
چند سنِ دیگر بگذرد؟ این چروک هایِ ریز ، این برقِ نمانده درونِ چشم، این منِ افسرده و غمین، این خوشی هایِ به قد روشن شد یک چوبِ کبریت و خاموش شدنش، این هیجاناتِ سرکوب گشته، نشانه ی این نیست که زمان رو به افول است؟
چند سنِ دیگر بگذرد تا شجاعت را بیاموزم؟ که فریاد زدنِ سرشار از کلمات را؟ که رها شدن را؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

من مُردم مَردم.. از دست ِ همین مَردم




خودمُ کشتم، راحت، مثه تر سو ها
نه از تیغ استفاده کردم، نه حلق آویز شدم، نه خودمُ انداختم جلوی ِ ماشین، فقط اینکه چندتا قرص خوردم، چندتا که نه البته، بیشتر از چند تا
بعدش راحت گرفتم خوابیدم
خب، ممکنه مُرده باشمُ بقیه هزار و یکی فکر غلط راجع بهم کرده باشن، اما مهم نیست، مهم اینه که خودم ُ خلاص کردم
خلاص کردم از این خفقان، از این سکوت، بغض، این نافهمیِ حرفهایِ گفته و نگفته م، از درک نشدن، از شنیده نش
دن، از حسادتِ مردم به خوشبختی ِ داشته و نداشته م
من خسته بودم، خسته بودم از زنده گیم، خسته از قضاوت های ِ نادرست، خسته از تهمت، ناروا، خسته از منِ دیده نشده، منِ گم، منِ نا شنیده
دیدم بریدم، دیدم توان ندارم، نا ندارم، دیدم این بار روی ِ شونه های ِ من سنگینی می کنه و چه بهتر که اگه قراره چند روز ِ دیگه مدفون شم، خودم بجنبمُ زودتر این کارُ کنم
من، خسته بودم، خسته ی راهی که پیمودمُ عاقبت دیدم، تمام ِ این سالها اشتباهی رفته بودم، اشتباهی بودم
من، مبارزه کردنُ نیاموختم، تلاشُ نفهمیدم، دفاع از حقُ یاد نگرفتم
من همیشه عقب رفتم، فرار کردم، وقتی باید حرف می زدم سکوت کردم، وقتی باید سکوت می کردم، نا به جا صحبت کردم، وقتی باید عقب می نشستم، محکم سرِ جام ایستادم و وقتی باید مثه کوه ایستادگی می کردم، فرو ریختم
و اینبار، تیر ِ خلاصُ شلیک کردم،، خودمُ کشتم، مثه ترسوها
خب ممکنه مُرده باشم و بقیه هزار و یکی فکر غلط راجع بهم کرده باشن، اما مهم نیست، مهم اینه که خودم ُ خلاص کردم
من مُردم مردم
از دستِ همین مَردم!