ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

مى بارم براى سبك تر شدن...


بابام يه بار يه حرفى زد ازونا كه آدم مى خواد با طلا بنويسه و قابش كنه بزنه به ديوار و يه عمر آويزه ى گوشش هم باشه! البته مى شه گفت حرف خيلى ساده اى بود و چه بسا بى معنى اما به مرور زمان همين حرفه براى من بسط داده شد به خيلى جريانات! شايد هم ديدگاه من اشتباه بوده و اشتباهى برداشت كردم! مثلن همين امشب و گفتگو با "ز"، باز ياد حرف طلايى بابا افتادم! وقتى ف بهم گفت 'دوستاى دور و برش -يا به قول خودش همون ادمايي كه من فكر مى كنم دوستاشن- فقط كسايي هستند كه بهشون اهميت ميده و براش معناى دوست رو ندارن، فقط مهمن چون احساس مى كنه تو كارشون موفقن و آدماى موفق براش تحسين برانگيزتر از آدم هايى هستند كه دوستش دارن! براى همين معمولن جذب آدم هايى مى شه كه دوستش ندارن، چون باعث ميشه تلاش كنه و درونيات خودشو كشف كنه!' و من فكر مى كردم خيلى بيش از اينها براش ارزشمندم در حالى كه من نه جزو اون دسته از آدمهاى موفق مد نظر اون هستم و نه اينكه دوستم داره يا دوست ميدونتم! در حالى كه انتظار داشتم وقتى دليل دلخورى من رو مى فهمه پى دلجويى باشه نه اينكه خيلى راحت اينها و بيش از اينها رو پشت سر هم رديف كنه و سر آخرش هم بگه هر جور راحتى! يه سطل آب يخ ريخت روى سر و صورتم انگار! مدت هاى پيش وقتى از كلاس بر مى گشتم و سوار ماشين بابا بودم، توى اتوبان آبشناسان پشت يه ماشين سفيد كوچولو موچولو افتادم ازينايى كه خيلى شكل مضحكى دارن و حتا نشستن پشت ماشينه يه جور كسر شانه! يك هو اتوموبيله زد روى ترمز و پشت بندش من ولى خب برخورد كرديم! به ظاهر هيچ خسارتى وارد نشده بود جز چراغ ماشين من كه شكسته بود و سپر ماشين اون كه به نظر نمى رسيد آسيب ديده! صبر كرديم افسر اومد و باقى قضايا! قرار شد فردا با طرف توى تعميرگاه قرار بذاريم. صبح زود بابا و داداش دوتايى رفتن و من موندم خونه در حالى كه با اب و تاب جريانو تعريف كرده بودم و هى روى اين نكته كه "ماشين مقابل كه چيزيش نشد" تاكيد داشتم! ظهر برگشتن، وقتى پرسيدم هزينه ى ماشينا چقدر شد، بابا گفت سه و نيم سپر ماشين طرف شده : | اون موقع هم اب سرد ريختن روم و از خجالت سرخ و سفيد شدم! بابا گفت غصه نخور و فقط يه چيز رو از اين به بعد فراموش نكن! "پشت ماشين هاى مدل بالا و يا از نظر خودت عجيب هرگز رانندگى نكن!" تا آخر عمر فراموش نمى كنم بابا!

- واقعن خيلى غم انگيزه اينكه ببينى اون برداشت و تعريفت از دوستى با كسى كه هميشه تو دلت بهش احساس مهر مى كردى انقدر متفاوته و خيلى غم انگيزه مى بينى باز هم اشتباه كردى توى انتخابت! مخصوصن اونجايى كه گفت اگه بهم بگن بين دوستات -يا اونايى كه دوستت مى دونن- و آدم هايى كه موفق مى دونيشون يكى رو انتخاب كن، قطعن دومى انتخاب منه!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

زيبايىِ معصومِ غروبى...


روزايى بود كه من دلم مى خواست مادر شم، روزايى كه دست به شكم خاليم مى كشيدم و فكر مى كردم احساس مادر بودن چه طوريه؟ اينكه آيا يه روزى اينجا موجودى رشد مى كنه و من از لحظه لحظه ى بودنش لذت مى برم؟! روزايى كه دكترا مى گفتن فلان مشكل رو دارى! روزاى نمونه بردارى و تيكه بردارى و خونريزى و دردى كه از بين پاهام روى تخت اتاق دكتر زنان شروع مى شد و توى تمام تنم تير مى كشيد! روزاى زهر! روزاى آرزوهاى مرده.... روزايى بود كه من از شلوغىِ گفت و گو و شادى خانواده ى شش هفت نفره ى همسايه ى طبقه ى بالاييمون، گريه م مى گرفت از حسرت، اينكه چه قدر خوشبختن بودن خواهر و برادرا و داشتن اين همه هم زبون و ماىِ چهار نفره كه خونه مون وقتى مهمان نداشتيم توى سكوت مى گذشت! روزاى حسرت.... روزايى بود كه دلم مى خواست خوشبخت باشم و اين خوشبختى رو نه به بچه م كه به بچه هام هديه كنم، من از تك فرزندى متنفرم... و روز و شبى بود كه ما تصميم گرفتيم كه فقط روشنا رو نداشته باشيم، در بهترين حالت، دو تا بچه با فاصله سنى كم داشته باشيم كه كنار هم باشند و كنار ما... من نمى دونم، آيا آيندگان از به دنيا اومدنشون شاكى مى شن؟ بچه هاى من نبايد بشن چون ما با مهر، با عشق، با آرزو تصميم به دنيا آوردنشون گرفتيم و نهايت تلاشمون رو هم براى خوشبختيشون مى كنيم! بعد، يه روز چشم باز كردم، توى خيابون به خودم اومدم از رفتار دو تا احمق كه شوخى اسيد پاشى رو باهام كردن و من تكون خوردم! بايد تا آخر اينجا موند؟! دخترم بايد تو اين محيط بزرگ شه؟ با ترسى كه هميشه تو وجود من و تو وجود خودش مى مونه! با خفقان؟ با سكوت؟ با محدوديت؟ با جامعه ى زن گريز؟! گفتم بايد بريم! محكم تر! بلند تر! بايد بريم تا زندگى كنيم، تا دخترم زندگى كنه! كه نترسه! بايد پا روى دلتنگى گذاشت كه اين احساس نا امنى، منو از زندگى عقب ميندازه! كه اونقدر رفتن و زندگى كردن قويه كه به اشك هاى مامانم مى چربه! بعد متوقف كرديم تلاش دو سه ماهمون رو براى داشتن يه فرزند ديگه! كه برنامه ى ديگه اى ريختيم براى آينده و مهاجرت تا روزى كه بيبى چك توى دستام دو تا خط آبى رو بهم نشون داد! ترسيدم! درگير شدم با خودم! به امير حرفى نزدم! گفتم مى خوامش؟! با بى رحمى سوال كردم از خودم كه مى خوامش؟! پس برنامه هامون چى؟ رفتنمون؟! زنده گى كردنمون؟! فرداهامون؟! حتا فكر كردم به از بين بردنش! به اينكه هنوز جون نگرفته كه! هنوز قلبش نمى زنه كه! هنوز نمى فهمه كه! هى سرچ كردم توى اينترنت روش هاى سقط جنين! روش هاى طبيعى سقط جنين! هى از امير سوال كردم اگه مثلن باردار باشم برنامه هامون چى مى شه و اون با لودگى جواب مى داد چه برنامه اى؟! من نياز داشتم به اطمينان! نياز داشتم به قوت قلب! و امير اينو به من نمى داد! گفتم با خودم كه بايد نباشه! نبايد باشه! بايد قبل اينكه دير بشه يه كارى كنم! رفتم عطارى يه سرى گياهاى دارويى كه قاعده آور بود خريدم! گفتم همينه، عاقلانه ترين كاره! براى آينده ى بهتره! عوضش دو ساله ديگه پا به اين دنيا ميزاره و اون موقع خوشبخت تره! تمام دنيا و تصميماتش توى سرم دور مى زد و من با اين راز توى برزخ گرفتار شده بودم! اما يه هو به خودم اومدم! كه اى بابا، آدم باش! انسان باش! مادر باش! خيلى راحت براى نبودن يه موجود تصميم مى گيرى؟ موجودى كه خودتون خواستيدش؟! در نرفت كه! اين همه مدت راجع بهش با امير حرف زدى و با ميل قلبى براى آوردنش تصميم گرفتيد و حالا مى خواى با يه دو دو تا چهارتا كردن احمقانه از بين ببريش!؟ كه برنامه هات رو به هم مى ريزه؟! كه آينده ت رو خراب مى كنه!؟ تو كه هميشه دنبال نشونه ها هستى، اينو نديد مى گيرى! گريه كردم! زار زدم! مى خواستمش! با همه ى وجودم طالب داشتنش بودم و پى خوشبختيش كه حالا تلاشمو چند برابر مى كنم براى رسيدن به بهترين ها! شبش توى ماشين كه مى رفتيم كلاس زبان، سر صحبت نمى دونم چه طورى باز شد كه امير گفت ما اگه بخوايم بريم و بشه همه چى برامون درست مى شه، اما اگه نخواد بشه، خودمونو به زمين و زمان هم بكوبيم نمى شه كه نمى شه كه نمى شه! داريم تلاشمونو مى كنيم، تا سرنوشت چى باشه! همين اطمينان بود، همين قوت بود! همين يه نفس راحت بود! و وقتى فهميد باردارم چه قدر چشماش خوشحال شد! ديروز رفتيم دكتر، به صفحه ى مانيتور نگاه كردم و ديدمش! قد يه دونه ى ماش بود كه فقط پنج هفتشه! منو كاش ببخشه! فقط بار عذاب روى دوشم مونده كه نكنه قهرش بياد؟! نكنه اينبار اون نخواد پا به دنيامون بذاره!؟ دوستش دارم و قلبم براش مى تپه و آرزو مى كنم سالم باشه! سلامت باشه و منو ببخشه! و امروز صبح با اين دل هم خوردگى بهم گفت كه است! تمام عمرم و جونم فداى يه تار موش! فداى يه تار موى بچه هام! كاش منو ببخشه!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

اين شهر بى قرار، درداتو گريه كرد


هفته ى ديگه همين روز تولد دخترمه... فكر مى كنم به اين يك سالى كه گذشته و به نه ماه قبلش... به روزايى كه طعم مادر بودن رو چشيدم... به زايمان وحشتناكم و سرآخر در آغوش گرفتن دخترم و گريه كردنم و گريه كردنم... به اين احساس ترسم كه هر روزى كه رفت گفتم اومدنش به اين دنياى جهنمى كار درستى بود؟ از به وجود آوردنش هيچ وقت پشيمون نشدم اما چه كنم كه ترس از آينده من رو مى كشه... از اينكه هر روز به خودم مى گم كاش بريم، كاش فرار كنيم، كاش بِكنيم كه تا ديروز دلم مى خواست تلاش كنم براى داشتن جامعه و كشورى خوب در حد توانم، و امروز مى خوام مهرمو حلال كنم و جونم و جونمون رو آزاد! وحشتناكه كه تا ديروز تمام نگرانيم غربت بود و امروز حس نا امنى تو شهر و كشور خودم داره خفه م مى كنه... و كسى چه مى دونه احساس امنيت نكردن يعنى چى! و احساس وحشتناك ترس يعنى چى! و حتا توى چهار ديوارى خونه ت هم، باز آرامش نداشته باشى كه انگار همه ى ديوارها برداشته شده و هزار تا چشم نا پاك دارن نگاهت مى كنن! چه طور تعريفش كنم؟ مى خوام حسم رو بگيرم سر انگشتام و انگشتام رو به هم بمالم و نشون بدم تا بگم انقدر ملموسه! بگم از تنم رد شده و داره عين خوره مى خورتم... يك سالى هست به فكر خونه خريدنيم و حالا كه پرش رفته كمش مونده ديگه خوشحال نيستم و چه بسا براى همه ى اميدها و آرزوهام كه توى خونه ى خودمون مى ديدم ناراحتم! و واى چه هولناكه كه از همه ى بدى ها دلم مى خواست فرار كنم به چهار ديوارى امن خودمون و الان ديگه هيچ جا و هيچ جا گرمم نمى كنه.... هر روزى كه مى گذره بيشتر مى خوام كه بريم... فرار كنيم... فرار كنيم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

به دنيا نميدم تك تك خنده هات


تو اين نقطه، مى تونم بگم زنده گيم به دو قسمت، يعنى قبل از بودن دخترم و بعد از بودن دخترك تقسيم شده! به خودم، به همسرم، به خودِ دخترك حتا، مى گم قبل از اينكه بياد من واقعن چى كار مى كردم؟! چه قدر همه چى پوچ يا نه، چه قدر همه چى بى رنگ بوده و حالا با وجودش همه ى دنيام به خودش رنگ گرفته! دلم مى خواد اين احساس رُ با همه ى آدما تقسيم كنم! ببرمش همراه خودم بيرون و به هركى مى رسم بگم "بيا دستشو بگير تو دستت، ببين چه قدر از وجودش قدرت مى گيرى" بگم "بيا موهاش رُ بو كن، خوش عطر ترين رايحه نيست؟!" بگم "فقط نگاهش كن و بذار بهت لبخند بزنه، مست مى شى از حس دل پسند دوست داشتن". دلم مى خواد تمام دنيا با خوشى من شريك شن... چرا مى گن بهشت زير پاى مادراست؟! بايد بهشت رُ تقديم به بچه هاى كوچيكمون كنيم كه با اومدنشون، اجازه دادند خوشبخت تر از هر زمانى باشيم. من هر بار از لذت داشتن دخترك، گريه مى كنم! سوزناك... براى اينكه چه دير فهميدم چنين عشق بزرگى وجود داره و من نديد گرفتم و احساس مادرانه ى مادرم و پدرانه ى پدرم رُ درك نكردم... گريه مى كنم سوزناك، براى اينكه نمى خوام من هم، در جواب تمام اين عشق، فرزندى شبيه به خودم رُ رو در روم ببينم... اما هربار براى دل دارى و فراموش كردن روزهاى در راه، سر دخترك رُ روى شونه م مى زارم و نفس مى كشم و از امروزم لذت مى برم... من از لحظه لحظه ى زنده گيم دارم عشق رُ مى گيرم... و تمامش رُ مديون اين دوست داشتنى هستم! حتا همسرم رُ بيش از پيش دوست دارم! بيشتر از گذشته با مادر و پدر و برادرم مهربانى مى كنم! نمى خوام هيچ لحظه اى رُ از دست بدم، تا روز بعد، حسرت امروزم رُ بخورم... همونطور كه سالهاست در حسرت چيزهايى هستم كه گذشته... هر روزِ من روزِ عشقه...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

بيايد درست تربيت كنيم فرزندانمون رو



يك. وقتى صحبت از اين مى شه كه ديدن كانال هاى فارسى زبان ماهواره همراه با فيلم هايى كه پخش مى كنند باعث از هم پاشيدن خانواده ها مى شه مى خندند و برنامه ى طنز پشت بندش درست مى كنند و مى گن چه خوب شد كه تمام اين ها با سانسور پخش مى شه وگرنه كه تا حالا بايستى همه لخت تو خيابون مى گشتن! نمى گن كسى كه يك عمر با ترس، عذاب عليم خدا و شيطونى كه هميشه تو وجود ادمه، كتك و دورى از روابط ساده ى دختر پسرى بزرگ شده، ديدن اينكه چه ساده توى اين فيلم ها شوهر اين يكى با زن اون يكى رو هم مى ريزه و بچه ى اين يكى رُ به خورد اون يكى مى ده، ته دلشو قرص مى كنه كه بابا، اينا كه همه عين آب خوردنه! حالا فوقش بفهمه هم، مثل اين فيلما يا تهش طلاقه و بودن با عشق سوزان يا قدر دونستن و تا اخر عمر خوب و خوش بودن! مشكل اينه كه اين فيلم ها و سريالا دوبله ى فارسيه و يه جور احساس نزديكى كردن به وجود مياره تو شخص! وگرنه توى عمرش كمِ كم دو تا فيلم خارجكى ديده اما نفهميده چى به چيه!

دو. بله! شنيديم و گفتيم و گفتن كه آدم بايد خودش عاقل باشه و جنبه داشته باشه و دو تا فيلم و سريال اگه باعث چنين پيش آمد هايى باشه اون عيب از بي دين و ايمونيه اما، سر منشا تمام اينها فقط نوع تربيته! چرا با ترس از عذابِ خدا بزرگمون كردن، نه مهربانى و عظمتش؟! چرا وقتى از پرده برون مى افته دوستىِ يه دختر پسر تازه بالغ شده و نوجوون، كتك و فحش و قهر و اخم و زندونى كردن توى خونه به همراه داره نه محبت بيشتر و صحبت راجع به غلط بودن اين روابط؟! - البته اگه غلط باشه - . چرا توضيح دادن و حرف زدنمون شده داد زدن و كتك كارى؟! اينجاست كه تا يه سنى اون خدا و دين و ايمان نيست كه آدم ها رُ از گناه كردن دور نگه مى داره بلكه غضب خانواده ست! ترس از غضب خانواده ست!

سه. توى شهرستان فلان، از سه چهار سال پيش به اين طرف كه ماهواره راهى پيدا كرده به خونه ها و كانال هاى جم و فارسى وان و الخ! آمار طلاق بالا رفته كه يكى از دلايل مهمش خيانت يكى از طرفينه - بالطبع اس ام اس زدن يك زن و مرد نا محرم به هم هم، خيانت محسوب مى شه اونجا!- و حتا يك مورد قتل هم داشته!

چهار. حالا، مورد داشتيم حتا كه دختر چهارده ساله با ديدن سريال مادرانه ى شبكه ى سه، جو گرفتتش و بلند شده رفته بست نشسته خونه ى پدر مادر پسر مورد علاقه ش و گفته الا و لله كه بايد بيايد من رو از دست خانواده م نجات بديد و به عقد پسرتون در بياريد!

پنج. از ما و شما و خيلى ها گذشته، اما بيايد درست تربيت كنيم فرزندانمون رُ و هميشه براى "چرا" گفتنشون يه توضيح درست و معقول داشته باشيم نه تو دهنى!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

تنها شدمو زندگى از تابو تب افتاد...


نگاه مى كنم مى بينم كلى برنامه هاى ارتباطى دارم روى تبلت و گوشى اما هيچ ارتباطى با كسى ندارم. قديما اين همه امكانات نبود، ما حتا تلفن هم نداشتيم، اما مسافت ها از پى همون نامه هاى رد و بدل شده بين دوستام و فاميل، برداشته مى شد... گاهى چه قدر دلم يه دوست خوب مى خواد، يه دوست صميمى، يه دوست تمام و كمال. نبودنش رُ حس مى كنم، جاى خاليش رُ... رونده شدم از همه! شايد هم پروندم همه رُ...! حالا نه اينكه مشكل از بقيه باشه نه، خودم هم حوصله ندارم! حوصله ى يه دوست جديد پيدا كردن هم ندارم و تازه تازه بخوام اعتماد كنم و اعتماد جلب كنم! محتاط شدم حتا... اول كه مجرد بودم، اونقدر آدم دور و برم بود كه هر سمت كه سر مى چرخوندم يه نفر رُ مى ديدم، اما تاهل شايد ديوارى شد جلوى تمامش... يه سرى از خانواده ها كه با تمام روشنفكرى و غيره، دوست بودن يه دختر مجرد و يك زن متاهل رُ خوب نمى دونستن! خيال مى كردن قراره چشم و گوش دختراشون رُ باز كنم! بعد اين مسافت دليل دومش بود! وقتى اومدم اينجا با چنگ و دندون سعى بر حفظ روابط داشتم، بعد يه روز به خودم اومدم ديدم قبض تلفن و موبايل سر به فلك كشيده! حتا نصف اون زنگايى كه زدم، باهام تماس گرفته نشده بود! رفاقت اينطور نمى شه كه! وقتى دانشگاه قبول شدم، ته دلم خوشحال بودم كه ديگه اينجا مى شه دوست داشت، مى شه رفيق بود اما اونجا هم نشد! همه دوستاى خودشونُ داشتن، اكيپ اكيپ پر به پر هم بودن و باز هم من جايى نداشتم! شايد باز هم به خاطر تاهل...! ته ته دوستايى كه موندن به قد دو تا انگشتاى دست هم نمى شد، دوستاى جديد و قديم. تا اونجايي كه مى شد سعى كردم باشم و بودنم رُ نشون بدم، اما بودن پايدار هميشه يه جوريه! مى دونى، انگار تو دم دستى هستى! همه مى دونن كه هستى و نديدت مى گيرن و بها مى دن به اونى كه هست اما كم! به اونى كه هميشه انگار يه رازى داره! به اونى كه گنگه... من اما از همون اول همه چيم معلوم و مشخص بوده و هست و از سير تا پيازم روئه...! براى همين خسته شدم... خسته شدم از تماس هاى يه طرفه... از بودن هاى هميشگى... از رفاقت... كندم اما كسى سراغمو نگرفت! نگفت چى شد؟ كجا رفت؟ چرا كم رنگ شد؟! هميشه دنبال آدما بودم! مثل كَنه! از خودم بدم اومد! از اينكه اون جاى خالى باعث شد همه رُ راه بدم به حريم خودم! آدماى خوب هم هستن، دوستاى خوبى كه توى روزاى باردارى و بعدش بودن، با محبت! و چى بيش از محبت مى تونه آدمو كفتر جلد خودش كنه؟! اما مى دونى، دلم خيلى گرفته... دلم خيلى پر بغضه... امير مهربانم هست.. روشناى زيبا رُ دارم، آدم خوشبختى هستم... فقط جاى خالى، خالى مى مونه...