ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

بيايد درست تربيت كنيم فرزندانمون رو



يك. وقتى صحبت از اين مى شه كه ديدن كانال هاى فارسى زبان ماهواره همراه با فيلم هايى كه پخش مى كنند باعث از هم پاشيدن خانواده ها مى شه مى خندند و برنامه ى طنز پشت بندش درست مى كنند و مى گن چه خوب شد كه تمام اين ها با سانسور پخش مى شه وگرنه كه تا حالا بايستى همه لخت تو خيابون مى گشتن! نمى گن كسى كه يك عمر با ترس، عذاب عليم خدا و شيطونى كه هميشه تو وجود ادمه، كتك و دورى از روابط ساده ى دختر پسرى بزرگ شده، ديدن اينكه چه ساده توى اين فيلم ها شوهر اين يكى با زن اون يكى رو هم مى ريزه و بچه ى اين يكى رُ به خورد اون يكى مى ده، ته دلشو قرص مى كنه كه بابا، اينا كه همه عين آب خوردنه! حالا فوقش بفهمه هم، مثل اين فيلما يا تهش طلاقه و بودن با عشق سوزان يا قدر دونستن و تا اخر عمر خوب و خوش بودن! مشكل اينه كه اين فيلم ها و سريالا دوبله ى فارسيه و يه جور احساس نزديكى كردن به وجود مياره تو شخص! وگرنه توى عمرش كمِ كم دو تا فيلم خارجكى ديده اما نفهميده چى به چيه!

دو. بله! شنيديم و گفتيم و گفتن كه آدم بايد خودش عاقل باشه و جنبه داشته باشه و دو تا فيلم و سريال اگه باعث چنين پيش آمد هايى باشه اون عيب از بي دين و ايمونيه اما، سر منشا تمام اينها فقط نوع تربيته! چرا با ترس از عذابِ خدا بزرگمون كردن، نه مهربانى و عظمتش؟! چرا وقتى از پرده برون مى افته دوستىِ يه دختر پسر تازه بالغ شده و نوجوون، كتك و فحش و قهر و اخم و زندونى كردن توى خونه به همراه داره نه محبت بيشتر و صحبت راجع به غلط بودن اين روابط؟! - البته اگه غلط باشه - . چرا توضيح دادن و حرف زدنمون شده داد زدن و كتك كارى؟! اينجاست كه تا يه سنى اون خدا و دين و ايمان نيست كه آدم ها رُ از گناه كردن دور نگه مى داره بلكه غضب خانواده ست! ترس از غضب خانواده ست!

سه. توى شهرستان فلان، از سه چهار سال پيش به اين طرف كه ماهواره راهى پيدا كرده به خونه ها و كانال هاى جم و فارسى وان و الخ! آمار طلاق بالا رفته كه يكى از دلايل مهمش خيانت يكى از طرفينه - بالطبع اس ام اس زدن يك زن و مرد نا محرم به هم هم، خيانت محسوب مى شه اونجا!- و حتا يك مورد قتل هم داشته!

چهار. حالا، مورد داشتيم حتا كه دختر چهارده ساله با ديدن سريال مادرانه ى شبكه ى سه، جو گرفتتش و بلند شده رفته بست نشسته خونه ى پدر مادر پسر مورد علاقه ش و گفته الا و لله كه بايد بيايد من رو از دست خانواده م نجات بديد و به عقد پسرتون در بياريد!

پنج. از ما و شما و خيلى ها گذشته، اما بيايد درست تربيت كنيم فرزندانمون رُ و هميشه براى "چرا" گفتنشون يه توضيح درست و معقول داشته باشيم نه تو دهنى!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

تنها شدمو زندگى از تابو تب افتاد...


نگاه مى كنم مى بينم كلى برنامه هاى ارتباطى دارم روى تبلت و گوشى اما هيچ ارتباطى با كسى ندارم. قديما اين همه امكانات نبود، ما حتا تلفن هم نداشتيم، اما مسافت ها از پى همون نامه هاى رد و بدل شده بين دوستام و فاميل، برداشته مى شد... گاهى چه قدر دلم يه دوست خوب مى خواد، يه دوست صميمى، يه دوست تمام و كمال. نبودنش رُ حس مى كنم، جاى خاليش رُ... رونده شدم از همه! شايد هم پروندم همه رُ...! حالا نه اينكه مشكل از بقيه باشه نه، خودم هم حوصله ندارم! حوصله ى يه دوست جديد پيدا كردن هم ندارم و تازه تازه بخوام اعتماد كنم و اعتماد جلب كنم! محتاط شدم حتا... اول كه مجرد بودم، اونقدر آدم دور و برم بود كه هر سمت كه سر مى چرخوندم يه نفر رُ مى ديدم، اما تاهل شايد ديوارى شد جلوى تمامش... يه سرى از خانواده ها كه با تمام روشنفكرى و غيره، دوست بودن يه دختر مجرد و يك زن متاهل رُ خوب نمى دونستن! خيال مى كردن قراره چشم و گوش دختراشون رُ باز كنم! بعد اين مسافت دليل دومش بود! وقتى اومدم اينجا با چنگ و دندون سعى بر حفظ روابط داشتم، بعد يه روز به خودم اومدم ديدم قبض تلفن و موبايل سر به فلك كشيده! حتا نصف اون زنگايى كه زدم، باهام تماس گرفته نشده بود! رفاقت اينطور نمى شه كه! وقتى دانشگاه قبول شدم، ته دلم خوشحال بودم كه ديگه اينجا مى شه دوست داشت، مى شه رفيق بود اما اونجا هم نشد! همه دوستاى خودشونُ داشتن، اكيپ اكيپ پر به پر هم بودن و باز هم من جايى نداشتم! شايد باز هم به خاطر تاهل...! ته ته دوستايى كه موندن به قد دو تا انگشتاى دست هم نمى شد، دوستاى جديد و قديم. تا اونجايي كه مى شد سعى كردم باشم و بودنم رُ نشون بدم، اما بودن پايدار هميشه يه جوريه! مى دونى، انگار تو دم دستى هستى! همه مى دونن كه هستى و نديدت مى گيرن و بها مى دن به اونى كه هست اما كم! به اونى كه هميشه انگار يه رازى داره! به اونى كه گنگه... من اما از همون اول همه چيم معلوم و مشخص بوده و هست و از سير تا پيازم روئه...! براى همين خسته شدم... خسته شدم از تماس هاى يه طرفه... از بودن هاى هميشگى... از رفاقت... كندم اما كسى سراغمو نگرفت! نگفت چى شد؟ كجا رفت؟ چرا كم رنگ شد؟! هميشه دنبال آدما بودم! مثل كَنه! از خودم بدم اومد! از اينكه اون جاى خالى باعث شد همه رُ راه بدم به حريم خودم! آدماى خوب هم هستن، دوستاى خوبى كه توى روزاى باردارى و بعدش بودن، با محبت! و چى بيش از محبت مى تونه آدمو كفتر جلد خودش كنه؟! اما مى دونى، دلم خيلى گرفته... دلم خيلى پر بغضه... امير مهربانم هست.. روشناى زيبا رُ دارم، آدم خوشبختى هستم... فقط جاى خالى، خالى مى مونه...