ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

به دنيا نميدم تك تك خنده هات


تو اين نقطه، مى تونم بگم زنده گيم به دو قسمت، يعنى قبل از بودن دخترم و بعد از بودن دخترك تقسيم شده! به خودم، به همسرم، به خودِ دخترك حتا، مى گم قبل از اينكه بياد من واقعن چى كار مى كردم؟! چه قدر همه چى پوچ يا نه، چه قدر همه چى بى رنگ بوده و حالا با وجودش همه ى دنيام به خودش رنگ گرفته! دلم مى خواد اين احساس رُ با همه ى آدما تقسيم كنم! ببرمش همراه خودم بيرون و به هركى مى رسم بگم "بيا دستشو بگير تو دستت، ببين چه قدر از وجودش قدرت مى گيرى" بگم "بيا موهاش رُ بو كن، خوش عطر ترين رايحه نيست؟!" بگم "فقط نگاهش كن و بذار بهت لبخند بزنه، مست مى شى از حس دل پسند دوست داشتن". دلم مى خواد تمام دنيا با خوشى من شريك شن... چرا مى گن بهشت زير پاى مادراست؟! بايد بهشت رُ تقديم به بچه هاى كوچيكمون كنيم كه با اومدنشون، اجازه دادند خوشبخت تر از هر زمانى باشيم. من هر بار از لذت داشتن دخترك، گريه مى كنم! سوزناك... براى اينكه چه دير فهميدم چنين عشق بزرگى وجود داره و من نديد گرفتم و احساس مادرانه ى مادرم و پدرانه ى پدرم رُ درك نكردم... گريه مى كنم سوزناك، براى اينكه نمى خوام من هم، در جواب تمام اين عشق، فرزندى شبيه به خودم رُ رو در روم ببينم... اما هربار براى دل دارى و فراموش كردن روزهاى در راه، سر دخترك رُ روى شونه م مى زارم و نفس مى كشم و از امروزم لذت مى برم... من از لحظه لحظه ى زنده گيم دارم عشق رُ مى گيرم... و تمامش رُ مديون اين دوست داشتنى هستم! حتا همسرم رُ بيش از پيش دوست دارم! بيشتر از گذشته با مادر و پدر و برادرم مهربانى مى كنم! نمى خوام هيچ لحظه اى رُ از دست بدم، تا روز بعد، حسرت امروزم رُ بخورم... همونطور كه سالهاست در حسرت چيزهايى هستم كه گذشته... هر روزِ من روزِ عشقه...