۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

کمی آهسته تر




جای ِ شب و روز برای ِ من جا به جا شده است این روز ها
اصلن بی خبر از دنیا طی می کنم و نمی دانم این زمان ِ لعنتی که تند و تند و پشت ِ سر ِ هم می گذرد، چه گونه و از برای ِ چیست؟
هفده روز ِ دیگر، بیست و پنج ساله می شوم، و به قد ِ یک پلک زدن هم طول نمی کشد!
تولد دیگر، برایم واژه ی غریبی ست

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

بگذار تا ببارد باران




لادن و بیتا کنار ِ هم نشسته بودن رو صندلی ُ داشتن حرف می زدن، منم تکیه داده بودم به شوفاژ و منتظر بودن والدینشون بیان و بچه ها رو بسپارم بهشون
بیتا گفت تو یزدی هستی؟
لادن گفت نه تازه اومدیم یزد
بیتا گفت چرا؟
لادن گفت بابام تصادف کرد فوت شد، منو مامانم اومدیم اینجا
بیتا گفت ینی چی فوت شد؟
لادن گفت ینی مُرد
بیتا گفت ینی دیگه بابا نداری
لادن گفت دارم اما کنارم نیست
بیتا گفت خب وقتی مُرده ینی بابا نداری دیگه
لادن بلند شد، رو به روی بیتا واستادُ گفت نه خیر دارم، بابام فقط فوت شده اما همیشه بابای ِ من می مونه
بیتا رو به من کردُ گفت خاله جون مگه می شه لادن باباش مُرده باشه اما بازم باباش باشه؟
به لادن نگاه کردم، دستاشُ مشت کرده بود و بغض داشت اما سرسختانه مشتاشو گره کرده بود و به خودش فشار میاورد که بغضش نشکنه
گفتم آره می شه.... حرفم ادامه داشت اما هیچی دیگه به زبونم نمی اومد که بگم
بابای ِ بیتا از راه رسید و بیتا سرخوشانه کیفشُ روی ِ دوشش انداختُ شونه هاشُ بالا داد و رفت.
رد ِ نگاه ِ لادن، رویِ دست ِ گره کرده ی بابای ِ بیتا بود که دستای ِ دخترشو محکم بین ِ دستاش گرفته بود
منم داشتم نگاهشون می کردم، که پشت به ما دور می شدند
دستای ِ لادن دور ِ کمرم گره خورد و سرشو میون ِ مانتوم فرو کردُ شونه هاش لرزید!

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

شادی ام مال ِ سال ها قبل ِ




ما، آدم های ِ تنهایی هستیم
آدم های ِ تنها در دنیای ِ مجازی
تمام ِ احساساتمان در لبخند های ِ الکی و آغوش های ِ مجاز گم شده است
ما رو به روی ِ مانتیور، رو به هم صحبت نمی کنیم، ما پشتمان را کرده ایم به هم تا مبادا کسی از حال ِ واقعی ِ مان با خبر باشد
نقاب زده ایم، نقابی که کم کم تمام ِ مان را در بر می گیرد بی آنکه کسی بداند خود ِ واقعی ِ مان چه کسی بود!
ما آدم های ِ تنهایی هستیم  که از واقعیات ِ زنده گی ِ مان فرار می کنیم و پناه می بریم به دنیایی که از آن ِ ما نیست و هست!
حرف می زنیم از هر آنچه می خواهیم اما آیا در زنده گی ِ مان هم چنین است؟
حرف های ِ نگفته ای را که باید زده می شد را، میان ِ چند و چندین سطر فریاد می زنیم و باخبر هستیم که به هیچ جایی صدایمان نمی رسد اما هر روز و هر روز تکرار ِ مکررات می کنیم
خسته ام، خسته از این من که من نیست
گم شده ام، گم کرده ام مرز ِ باریک ِ بین واقعیت و مجاز را
خسته ام....
خسته از این من ِ گم

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

این درای ِ بسته رُ، بسته تر نکن دیگه!



آقا، من نه سیاسی ام، نه از اقتصاد کشور چیزی حالیم می شه، نه دخل و خرج می فهمم چیه، نه هیچ چیز ِ دیگری
این حرفام که می زنم، حرف ِ یه زن، یه همسر، بابا یه آدم ِ
آخه این چه وضعشه؟
پارسال همین موقع ده کیلومت مسافت رُ با آژانس می رفتم کرایه می شد هزار و دویست تومن فقط، همین امروز این راه رُ رفتم کرایه چهارهزار و پونصد تومن!!
کنسرو ِ ذرت می گرفتم هفتصد تومن، الان شده دو هزار و صد تومن!
گوجه سبزی که می گرفتم تا پارسال کیلو کیلو برا خودم لواشک و آلوچه درست می کردم، از بس امسال گرون بود، دست می کردم تو جیبم پول در میاوردم می گفتم آقا اندازه سه هزارتومن به من گوجه سبز بده - چنین بدبختی هستماا -
خب لامصبا، گرون می شه همه چی؟ باشه بشه، اما بابا درد داره اینکه ببینی همسرت که دو سال هست سر ِ کاره، تا پارسال ساعت هفت از خونه می رفت بیرون، ساعت چهار بر می گشت حقوقش سی صد و سی و هفت تومن بود، حالا صبح ساعت شش از خونه می ره بیرون، شب ساعت ده بر می گرده، هنوز حقوقش سی صد و سی و هفت تومنه! گرونی فقط برای ِ خرجِ، دخل همونجوری می مونه؟!!
می گی فقط گرونیه؟ می گی فقط رو وضع ِ اقتصادی ِ خونه تاثیر می زاره؟ قسم به چی بخورم که این نیست فقط!
تا پارسال، تا پیارسال، من و همسر جان هر شب می رفتیم یه ساعت بیرون، دور می زدیم، حرف می زدیم، کنار هم بودیم، درد دل می کردیم، می خندیدیم، گریه می کردیم، بابا زنده گی می کردیم، لذت می بردیم، الان چی؟
ساعت ده وقتی می رسه، انقدر خسته هست که بین ِ غذا خوردن چرت می زنه، همونجا یه بالشت می زاره دراز می کشه باقی ِ کاراشُ انجام میده و بین ِ کار یه هو می بینی خوابش برده و نه حرفی زدی، نه خنده ای کردی، نه زنده گی!!
خونه ت پنجاه متره، میبینی جای ِ یه چیزایی توش کمه، دلت می خواد بری زیر ِ یه سقفی که فقط ده متر بیشتر باشه تا بتونی اون جاها رُ پُر کنی، بعد که دنبال خونه می ری می بینی همه ی صاحب خونه های ِ این مملکت، دیگه پول ِ پیش نمی گیرن، خونه ی شصت متری رُ پنجاه ملیون می گیرن با ماهی سی تومن، چهل تومن، صد تومن بهت اجاره می دن!
اینا فقط یه قسمتِ کوچیکه، من دلم برا خودم ُ امثالِ خودم می سوزه، اونایی که سر ِ گنج ِ قارون نشستنُ حال می کننُ به هیچ ورشون نیست چی به چی شده و بعد به آدم که می رسن می گن به به همه چی عالیه همه چی خوبه، آدم دلش می خواد دو تا بزنه تو دهنشون که حداقل با مزه ی خون آشنا شن!
روزی رُ می بینم، که آدم به آدم که می رسه، زنده زنده گوشت ِ همُ می کنه و می خوره!
می گی نه؟ خیلی دور نیست، اون روز رُ هم می بینیم با هم و دور ِ همی!

منم مثه تو می دونم





بعضی از رفاقتا، یه جایی دیگه تموم می شه... ته می کشه کاملن و هر کاری می کنی نمی تونی برگردی به سابق
هرچی فکر می کنی به روزای خوبی که داشتید، حرفایی که زدید، جاهایی که رفتید، شبایی که تا صبح صحبت کردید، دورانی که گذروندید باز هم حس ِ سابق بر نمی گرده که نمی گرده!
فکر کردن به اینکه راجع به تو چه حرفهایی زده شده، فکر کردن به اینکه دلنگرانیت رُ جای ِ فضولی گذاشتن، درد ِ دلت رُ جای ِ "..." گذاشتن و از هر حرکت ِ تو برداشت ِ دیگه ای شده انقدر قوی هست که دوست بودن و دوستیت دیگه برات ارزشی نداشته باشه...
شاید هم تو دیگه آدم سابق نیستی که از حرف و سخن دیگران ساده رد می شدی، می گفتی حالا حرفیه که زده، شاید عصبانی بوده، شاید همینجوری یه چی پرونده و خیال می کردی دلت مثه دریا می مونه که تمام ِ بدی ِ آدمها و شاید بهتر بگم دوستات یا کسایی که خیال می کردی دوستن توش شسته می شه!
اما الان یه اقیانوس هم توی ِ قلبت باشه گاهی چنان حرفها زهرآگینن که فکر کردن بهش چشمت رُ تر می کنه چه برسه به اینکه بخوای ازش ساده بگذری!
به همین راحتی ریسمان ِ دوستی ِ چندین و چندساله ت از هم گسسته می شه و اگه هم امکانش باشه که از نو گره بخوره، تو دیگه علاقه ای نداری به این رفاقت ِ دوباره که امتحان ِ خودش رُ پس داده!
تنها نشونه ای که باقی می مونه یه خار ِ ریز ِ دردناکه که توی قلبت به یادگار مونده نشونه ی خریتت!

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

من هنوز زخمی ِ خاطره ام




تجاوز یعنی چه؟
آیا همین که مردی به اجبار بخواهد با همسرش/دوست دخترش یا هر زن ِ دیگری رابطه برقرار کند یعنی تجاوز؟
سالها پیش مچ پایم بر اثرِ ِ یک ضربه ی اتفاقی دچار ِ حادثه شد. مجبور شدم تنهایی پیش ِ پزشک بروم. شلوار ِ گشادی پوشیده بودم و به اندازه ای که مچم پیدا شود بالا دادم تا دکتر ورم ِ پایم را معاینه کند. دستش را روی ِ مچم گذاشت و من از درد اخم به چهره آوردم، آرام دستش را به زیر ِ شلوارم لغزاند و تا ماهیچه ی پایم بالا برد و رسمن شروع به نوازش کرد. در لحظه ای شوکه شدم و کلمه ای به زبانم نمی آمد جز بُهت و ناباوری. آقای ِ دکتر لبخند ِ زشتی به چهره آورد و همانطور که به چشمانم نگاه می کرد گفت "پای ِ قشنگ و نرمی داری"
صدای ِ خودم را می شنیدم که می لرزید و می گفت که مچ ِ پام درد می کنه
نمی دانم این را گفتم که یاداوری کنم برای ِ چه آمده ام یا از بی چاره گی ام بود
دستش را همان جا نگه داشته بود و ول نمی کرد، گریه ام گرفت، از درد یا ترس؟ از تنها بودن یا فکر ِ ناخوشایندی یا اینکه باید چه کرد؟
از دیدن ِ اشک هایم دکتر ترسید یا دلش برایم سوخت که دستش را برداشت؟
هر چه بود، تمام ِ این داستان بیش از پنج دقیقه طول نکشید اما به اندازه ی پنجاه سال به روان ِ من، روح ِ من، ضربه زد
بعد تر، راننده ای بود که برای ِ رسیدن به مقصدم سوار ِ ماشینش بودم و زمانی که می خواستم کرایه ام را حساب کنم، دیدم یک دستش میان ِ پاهایش است و...
می دانم، من تنها زن و دختری نیستم که چنین اتفاقاتی برایش افتاده است. این ها هر کدام به نوعی تجاوز است. تجاوز به روح ِ پاک و بی آلایش ِ کسانی که از آن به بعد هر از چند گاهی با کابوس ِ خاطرات ِ خاک گرفته ای از خواب بیدار می شوند که می توانست بدتر از آن رقم بخورد
...
تجاوز، تنها وادار کردن ِ همسر، دوست دختر یا هر زن ِ دیگری برای ِ رابطه داشتن نیست....!

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

ای نامه که می روی به سویش




به نام ِ خدا
- از حال ِ من اگر بخواهید، ملالی نیست جز دوری از شما -
اولِ نامه ام را به یادِ قدیم، با این جمله ی معروف - که همیشه خاله جان برایِ شما، یا بابا از جبهه برایتان می نوشت - شروع کردم
اینجا همه چیز خوب است، آسمان همیشه آفتابی ست، گه گاهی ابری می شود، باران می بارد و به خاطرِ وجود ِ آفتاب در آسمان، کمانِ رنگی دیده می شود
زنده گی خوب و خوش در جریان است، دستمان پُر پول، دلمان شاد، روزگار بی
غم
از احوالاتِ خودمان هم، که خوشِ خوش است، دلتنگی نمی کنم برایتان، اشک هم نمی ریزم، خوشحالِ خوشحالم، آن جمله ی بالا را هم محضِ یادآوریِ گذشته نوشته ام!
دوری آزارم نمی دهد، فاصله پیرم نمی کند، جایِ خالی ِ تان را، دیدن ِقابِ عکسِ رویِ میزم هر صبح پُر می کند!
شبها وقت ِ خواب، به یاد ِ خاطرات ِ خانه ی کودکی ام، به یادِ بازیگوشی هایم، به یادِ وجودِ سراسر مهرتان و آغوشِ گرمتان، سرم را زیرِ پتو نمی برم و هق هقِ گریه ام را، بی صدا خفه نمی کنم
خوشحالم، و چه چیز مهم تر از این برایِ شما؟!
گفته بودید دلتان نامه می خواهد تا هر زمان که دلتنگ شدید، ببوئید ُ ببوسید ُ بخوانیدش
به رویِ چشمانم اجابت کردم،
با دلِ خوش و لبخند شروع کردم و با دلِ خوش به پایان می رسانم

* گفته بودید دروغ نگویم و آویزه ی گوشم کنم، مرا ببخشید اینبار

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

چهره ی کریهه ی واقعیت




نفسِ ت تو سینه حبس می شه، شاید برا چند ثانیه، شایدم برایِ همه ی لحظه هایی که تویِ خواب بودی... تمامشُ با یه "اُه" می دی بیرون
و سکوتُ سکوتُ سکوت
یه چیزی تویِ تمامِ تو، نه تن، که روحِ ت تکون می خوره. که یه هو از خوابی که سالهاست توش غرق بودی بیدار می شیُ با خودت تکرار می کنی " نه، حقیقت نداره، حقیقت نداره، این تنها احساسِ منِ، برداشتِ منِ، فکرِ منِ" اما خودتم می دونی که احساست هیچ وقت بهت دروغ نگفت
ه
چشماتُ بر می داری از روشُ می بندی، با دو تا دستات محکم کنارایِ سرتُ فشار می دی تا دردت تسکین پیدا کنه، که فکرت متمرکز شهُ حواست سرِ جاش بیاد اما می دونی پُشتِ پلکات حقیقتِ غیرِ قابلِ انکاری وجود داره که با این کارا از بین نمی ره، حالا تا خودِ خدا هم چشاتُ ببند، محو نمی شه
گیجیُ رخوت کم کم جاشُ به تنفر می ده، تنفرُ انزجاری که تا تویِ گلوت بالا اومدهُ مزه ی تلخشُ می فهمیُ می خوای که می تونستی تمامشُ بالا بیاری که نمی شه. بُغضِ سمج راهِ همه ی اینا رُ بستهُ مثه یه گلوله بالا و پایین می ره
دستتُ هِی از رویِ سینه ت تا گلوت فشار می دی - به عادت همیشگی که چه تویِ خوشی چه غم دستتُ می زاشتی رو قلبتُ می دونستی یه تیکه از خدایی که داری اونجاست. با شنیدنِ صدای ضرباتش آروم می شدی - اما این بار آرامشی نیس، انگاری می خوای بندازیش بیرون بابتِ تمامِ این حسِ حقارتی که داری
صدایِ خُرد شدن توی گوشِت پیچیدهُ دلت می خواست با تمامِ وجودت داد بزنی بلکه این غم از رویِ شونه هایِ تو برداشته شه که نمی شه. که نمی تونی. که تمامِ راهُ دویدیُ حالا به هن هن افتادیُ خم شدی
چهره ی کریه واقعیت پیشِ چشمایِ بسته - یا بازت - داره می خندهُ هیچ کاری از دستت بر نمیاد

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

خیال؟




برایِ اویی که عاشق شده بود، یا خیال می کرد عاشق شده است:

همیشه همینطور است، ناگهانی پیش می آید، سریع تر از آنکه فکرش را کنی، تا به خودت بجنبی، می بینی انگار سالهاست در ذهن و قلبت، خودش، یادش و خاطراتش حک شده است
دلت می خواهد ساعتها، بی بهانه یک گوشه بنشینی و تنها به اویی فکر کنی که گویی تمام ِ تو شده، که دیگر تویی وجود ندارد و هر چه هست اوست
اگر این عشق، عاشقی، از همان نوعی باشد که سرانجامی ندار
د، هیهات...
باید تا دیر نشده، برایش فکری کنی
خماری ؟ می دانم، مدهوشی؟ می دانم
اما اگر دست به کار نشوی، می بازی، این عشق قمار است، بهایش را باید بپردازی و آن عمر ِ خودت
حیف نیست؟ یک عمر به پایِ چیزی بنشینی که خودت می دانستی از ابتدا برایِ تو نبوده؟
بگذر، فراموش کن، تا دیر نشده، تا زمان نگذشته، هنوز برایِ تو فرصت هست