خسته بودم، این قرص
ها به شدت مرا کسل و خواب آلود می کند... وقتی آمد که میان ِ خواب و بیداری صدای ِ
در زدنش را می شنیدم... بینی اش را با صدا بالا می کشید و گفت حال ندارد، خودم را زیر
ِ پتو مچاله کردم و با دست اشاره کردم که بیاید کنارم بخوابد، لباس هایش را عوض کرد
و آمد، دست روی ِ پیشانی اش گذاشتم و گفتم چیزی نیست، خودت رُ لوس کردی باز؟ یا می
خواستی به این بهونه کار رُ بپیچونی؟! گفت حتمن از کیک ِ دیشبی ِ، هر بار همین اتفاق
می افته.. گفتم به حق ِ چیزهای نشنیده و ندیده، بگیر بخواب، بهتر می شی... و سر روی
ِ بازویش گذاشتم و خوابیدم... ساعت حدود ِنه شب بود که بیدار شدم، هنوز کنارم بود،
سابقه نداشت که انقدر بخوابد، دست روی ِ پیشانی اش گذاشتم، می سوخت از تب، هول کردم...
رفتم وسایل ِ سوپ را در آوردم از یخچال و بلندش کردم. گفتم می خوای بریم دکتر؟ گفت
چیزی نیست... گفتم می سوزی، مثه آتیش شدی... گفت چیزی نیست و چشمانش را بست... گفتم
چه قرصی باید بخوری؟ گفت اون کپسولای ِ آبی، زیر ِ میزه... گفتم الان برات میارم، سوپ
هم زود آماده می شه... تا صبح تبش هِی بالا و پایین می رفت، همیشه ی خدا هم برای ِ
دکتر رفتن لجبازی می کند، می ترسد! تا صبح هم خواب بودم و هم بیدار، تا صبح خیال می
کردم اگر این مردی که کنار ِ من است نباشد، چه می شود؟! کابوس پشت ِ کابوس دیدم...
نبودنش را... خواب های ِ عجیب... باز خاطره ی خاله معصوم برایم زنده شده بود... باز
آن روزها... آن شب ها... آن گریه ها... آن آه ها... آخرش دست به زیر ِ سرم زدم و یک
طرفی خم شدم رویش و موهایش را نوازش کردم که گویی آتشی زیرشان روشن بود و هرم ِ گرمایشان
را احساس می کردم! گریه ام گرفت... چرا قدر ِ آدم های ِ اطرافم را زمانی که بیمارن
می دانم؟ چرا به بودنشان، به این نیاز به بودنشان، میان ِ کسالت پی می برم؟ بعد فکر
کردم، ما، هر دو، کنار ِ هم بزرگ شده ایم... با هم قد کشیده ایم... دست ِ هم را گرفته
ایم و گذشته ایم، از تمام ِ خاطرات ِ ناخوشایندی که داشتیم در زنده گی ِ تک نفره مان،
در کنار ِ دیگری فراموششان کردیم... هفت سال؟ زمان ِ کمی نیست برای ِ هر دوی ِ ما...
هر چند نصف ِ بیشترش را دور از هم سپری کردیم اما چه اهمیتی دارد؟ بعد خنده ام گرفت
از اینکه زمانی خیال می کردم این آدم فقط برای ِ من یک خیال، یک خاطره باقی می ماند؟
خیال می کردم این آدم می شود که واقعی باشد؟ می شود فاصله ی بینمان تنها به قد گرفتن
ِ دستانمان باشد؟ و بعد... آن روز ِ پاییزی میان ِ فرودگاه و بوسه ای که به پیشانی
ام زد و من باور کردم که رویا نیست بودنش... این آدم، با تمام ِ خوبی و بدی اش، با
تمام ِ داشته ها و نداشته هایش، از آن ِ من است و من دوستش می دارم... این آدم کسی
ست که من هر بار قلبم با دیدنش تند می زند... از عطر ِ تنش مست می شوم... از نوازش
سر انگشتانش، خودم را هر بار گم و پیدا می کنم... آرام میان ِ خواب، بوسه به پیشانی
اش نشاندم... و آنقدر خیره به صورتش شدم تا آفتاب از پشت ِ پلکهایش طلوع کرد...
۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه
۱۳۹۱ آبان ۲۳, سهشنبه
ابری ام، ابرات ُ ببارون...
من انگار که هیچ چیز
برای ِ مخفی کردن از دیگران ندارم... بی ترس ِ خاصی تمام ِ آنچه که احساس کنم نیاز
دارم، نه که به زبان، میان ِ این نوشته ها بیان می کنم... این خوب نیست شاید... دیگران
می نالند، دیگران سر زنش می کنند مرا، دوستانی که برایم عزیز هستند و من احترام می
گذارم بهشان، دوستشان می دارم، می گویند هر حرفی برای ِ زدن نیست... هر اتفاقی که می
افتد درون ِ زنده گی، برای ِ گفتن نیست... هر پیش آمدی، بیان کردن ندارد... من اما
ننوشتن بلد نیستم... حرف زدن نمی دانم... من خودم هستم، همینی که می نویسمش... دچار
ِ دغدغه هستم، میان ِ زنده گی ِ خودم... من یک زنم... زن؟! عجیب است، زن چه واژه ی
دوری ست برایم... زنانه گی چیست اصلن؟ وقتی باکره گی را از دست بدهیم زن می شویم؟ همین؟
سخت است... دشوار است... می دانم که دیگر دختر
چند سال پیش تر نیستم، اما خودم را یک " زن " نمی دانم... گم شده ام، میان
ِ دخترکی که بود و زنی که باید باشد... من هیچکدام از اینها نیستم... من چیستم؟!! چه
قدر افکار ِ در همی دارم... این مغز چه مقدار جا دارد برای ِ خیالات ِ من؟ این مغز...
این ذهن... این افکار... آه
کاش جایی... یک جایی...
خودم را بشناسم... برای ِ شناختن ِ خود است که اینچنین پریشانم... من چیستم؟ کیستم؟!
۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه
شاید مُردم حواسم نیست؟!!
واسه آدمی که همیشه اجتماعی بوده و سریع با اطرافیانش ارتباط
بر قرار می کنه، یکهو کنده شدن از همه ی شرایطی که یک عمر باهاش خو کرده و رفتن به
شهری که به جز همسرش کسی دور و اطرافش نیست به معنای واقعی سخته... غربت جایی نیست
که توی کشور خودت نباشی... غربت نبودن ِ هم زبون نیست... غربت اینجایی ِ که من هستم،
منی که اینجا ایستادم و شرایطی که دارم... مثه یه ضربه... یه سیلی... اولش داغی، متوجه
نمی شی، فکر می کنی همینکه خودت باشی و همسرت و یه سقفی که زیرش زنده گی کنی، باقی
تنها بهونه ست اما واقعیت غیر از اینه... یه مدت که می گذره، دلت برای قرارای پنجشنبه
جمعه ت با دوستات تنگ می شه... دلت برای قرارای انقلاب با نیلو تنگ می شه... دلت برای
خیابون گردی تنگ می شه.... دلت برای دور هم جمع شدنا و گفتن خندیدنا تنگ می شه... دلت
برای ِ فامیلای ِ در ِ پیتت که همیشه ازشون می نالیدی هم تنگ می شه... دلت برای ِ خیابونای
دود گرفته، ترافیکای ِ کسل کننده، سر و صداها تنگ می شه... خیال می کنی جایی که ایستادی،
زنده گی از حرکت ایستاده... خودتی و خودت... هر چه قدر هم که همسرت روشن فکر باشه،
هر چه قدر هم که بهت بها بده و در ِ گوشت بگه هر برنامه ای که داشتی تا حالا، با هرکی
که می گشتی، هر مدلی که رفتار می کردی، بازم همون باش، من پی تغییر دادنت نیومدم اما...
جایی که هیشکی نیست، نمی شه مثه گذشته رفتار کرد... یه هو می بینی، چه قدر تنهایی...
چه قــــدر پوچ و خالی شدی... یه هو می بینی زانوهات ُ توی بغلت جمع کردی ُ روی مبل
نشستی و به خاطرات ِ نه چندان دور با حسرت فکر می کنی و ناخودآگاه لبخندی به لبت میاد
که چند لحظه بعدش به " خاطره " بودنش پی می بری و غم به دلت راه پیدا می
کنه... سعی می کنی با شرایط کنار بیای... سعی می کنی قبول کنی که اینجایی که تو هستی،
فرسنگ ها با محیطت، باورهات و حتا فرهنگت متفاوته... اما یه جایی می رسه که می بینی
نیاز به یه دوست داری... نیاز به کسی که وقتت رُ باهاش بگذرونی... نیاز به آدمایی که
باهاشون ساعت ها فارغ از بود و نبودای زنده گی، بشینی یه گوشه و حرف بزنی، چای بخوری
و بخندی... بعد می بینی نمی شه تا آخرش همینجا بمونی، همینجا بشینی و گذر ِ عمر رُ
تماشا کنی... دل تنگ روزای گذشته می شی، بار سفر می بندی و برای ِ دور روز، آخرای هفته
می ری به شهرت... با دوستات می گردی... خوش می گذرونی... می خندی... و از نو، یه آدم
با انرژی بر می گردی سر خونه زنده گیت... اما بعد از یه مدت داد ِ خانواده ت اعم از
بابات در میاد که توقع داره دخترش اگه دو روز میره پیششون، همه ی وقتش ُ با اونا بگذرونه...
توقع بی جایی نیست، درست می گن، اما...
کاش می شد خیلی حرفها رُ زد... نه، کاش می شد بدون ِ اینکه حرف
ِ دلت رُ بزنی و به سنگ دلی متهم شی، متوجه ت شن... متوجه ی یه دختر، یه زن ِ بیست
و پنج ساله که خیال می کنه از بس سکون کرده که داره می گنده... که این بوی تعفن داره
حالش رُ به هم می زنه، که نیاز داره یه چیزایی رُ به خودش یادآوری کنه... که یه سری
نیازای روحی داره که با همین بچه بازیا، با رفیق بودنا، تامین می شه.... هر بار، به
امید ِ یه حال ِ خوب می رم تهران و با احساس ِ بد میام یزد... اینا آخرش من ُ ذره ذره،
ذره ذره، ذره ذره، تموم می کنه.... تموم می کنه....
۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه
مرا چه باک از حرف ِ مَردم؟!
پشت ِ سرم حرف زیاد
می زنند این مَردم، می دانم! روزی نوشتم " من مُردم مَردم، از دست ِ همین مَردم!
" امروز اما می خواهم بگویم همه ی حرف ها را به چیزهای ِ نداشته حواله می کنم،
تا بوده چنین بوده! مردم قضاوت می کنند دیگرانی را که دیگر آنند و من نیز همان
"آن"م.. من نیز جزو ِ همین آدم هایی هستم که بی فکر، بی دلیل، ظاهرانه، انسان
ها را پیش ِ میز محاکمه می برند و بر می گردانند... از خودم شروع می کنم، باید یاد
بگیرم بی فکر، بی دلیل، ظاهرانه، کسی را قضاوت نکنم... دیروز، فردا می شود و من امروز
را به عاریه می گیرم تا از نو درس ِ انسان بودن را به خاطر بسپارم، بیاموزم... بگذار
همه ی عالم، سرشان را میان ِ یخه و چارقدشان فرو کنند و با پچ پچی که سرشار از
"من، تو، او"ست خودشان را خفه کنند... وقتی به خود ایمان دارم، از حرف ِ
مَردم مرا چه باک؟!
۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه
راهی نداری... بسه تمومش کن...
مادرم می گوید داداشت
و فلانی بلیط گرفته ن برای ِ کنسرت. می گویم کنسرت ِ کی؟ می گوید نمی دانم مادر، بلیطش
نفری پنجاه تومن، اینا هم سه نفرن، ینی اولش که می خواستن بگیرن قرار بود نفری سی تومن
باشه ولی وقتی آوردن دم خونه پنجاه تومن شده بود. می گویم چرا به من نگفتن؟ می گوید
وا، به تو چرا باید بگن؟ الان می گفتن مگه قرار بود تو بیای؟ می گویم حالا میگفت شاید
می اومدم، جمعه و شنبه که تعطیل بود می گوید حالا یادشون نبوده که به تو هم خبر بدن.
بغض می کنم، نمی دانم چرا این روزها اشکم دم ِ مشکم جمع می شود هی و می بارد. می گوید
داری گریه می کنی مامان جون؟ می گویم دلم گرفته خب، نباید به من هم می گفت؟ شاید دلم
می خواست منم بیام. می گوید بهونه گیری می کنی چرا دخترم؟ ولش کن، داداشت رُ نمی شناسی؟
فقط با دیگران خوشه، این که گریه نداره. اما من گریه می کنم، دلم برادرم را می خواهد،
حس و حال ِ خواهرانه.. حس و حال ِ برادرانه، عشق ِ برادرانه، مهر ِ برادرانه، محبت
برادرانه، هر چیزی که فقط مختص به من باشد. می گوید چی شده؟ چرا نگران می کنی آدم رُ؟
اتفاقی افتاده؟ به خاطر ِ یه بلیط ِ کنسرت داری اینجوری گریه می کنی؟ بینی ام را بالا
می کشم و می گویم هووم. می گوید می دونی که من طاقت اشکات ُ ندارم، تو هم که داداشت
ُ خوب می شناسی، پس دل ِ من ُ اینطوری خون نکن با اشکات. گریه ام را کنترل می کنم و
سعی می کنم عادی باقی ِ صحبت را ادامه دهم، خیالش که راحت می شود تلفن را قطع می کنم
و همان گوشه مچاله می شوم و از نو می بارم..
بی طاقت شده ام، توقعات ِ بی جا دارم، نمی دانم خاصیت ِ پاییز است که اینچنین بی قرارم
یا نه... دلم درون ِ سینه آرام ندارد.. خودم هم... بلند می شوم و می روم روی ِ تراس،
هوا سوز دارد، لرز می کنم اما آنقدر می مانم تا آتشی که تمام ِ مرا در بر گرفته است
کمی خنک شود!
اشتراک در:
پستها (Atom)