مادر بودن سخت ترين كار دنياست. مى خواستم تشبيه ش كنم اما ديدم نزديك به شبيه هيچ كار ديگه اى نيست! تو بايد يك موجود زنده رو تربيت كنى، بهش اعتماد داشته باشى، بال و پر و اجازه ى تجربه كردن بدى و دورادور مراقبش باشى و كارى كنى كه بتونه گليمش رو از آب بكشه بيرون و در كنارش خوشحال هم باشه و نهايت اين كه از به دنيا اومدنش راضى باشه... امشب من توى اينستاگرام اولين عشق بچگيم رو پيدا كردم! اولين جنس مخالفى كه من بهش علاقه مند شده بودم! خنده داره تعريف كنم كه علاقه هم اونجا به وجود اومد كه توى حل كردن پيك نوروزى كلاس پنجمم بهم كمك كرد! يعنى انقدر ساده و بچه گانه! يعنى انقدر پاك! بعد تر، سه ماه بعد به خاطر بيمارى پدرش از تهران مى خواستن برن و من كلى غصه م گرفت و خواستم هرجور شده يه عكس ازش داشته باشم و بهترين روش به دست آوردنش گول زدن خواهر ٥ ساله ش بود تا برام از آلبومشون عكس برادرش رو كش بره كه عمليات پيش مامانم لو رفت! هنوز كه هنوزه خشم و غضب مامانم رو تا اخر مهمانى يادمه و نگاهشون! وقتى پيج اينستاگرامش رو باز كردم اولين چيزى كه احساس كردم، درد نيشگون هاى مامانم بود كه اون شب از خونه ى اونها تا رسيدن به خونه ى خودمون نوش جان كردم و از ترس اينكه حرفى پيش بابا نزنن جيكم در نيومد! مى تونست اما طور ديگه اى باشه! مى شد بگم با لبخند كه آخى يادش به خير، فلانى! و پيش خودم بخندم از نقشه اى كه كشيدم و مامان وقتى فهميدن باهام همكارى كردن مثلن! يا هر چيز ديگه اى غير از حس و حال امروزم! من البته الان و توى اين سن به خودم اجازه نمى دم رفتارشون رو زير سوال ببرم، هرچند گله داشته باشم ازشون! مادر بودن خيلى مشكله! هيچ كدوم از رفتارهايى كه ما توى لحظه در برابر كارى كه بچه مون انجام ميده رو ياد نگرفتيم، بلد نيستيم -نيستم!- اكثرن من آنن تصميم مى گيرم! تصميم؟ بهتره بگم اجرا مى كنم! و بعد پشيمون از رفتارم ميشم! جايى كه نبايد داد بزنم، نبايد توبيخ كنم، نبايد اخم كنم، نبايد... من تمام نبايدها رو انجام ميدم... و البته كه نهايت آرزوم داشتن يه بچه ى سالمه، سالم از همه نظر كه شخصيتى و روحن هم داخلش هست! ولى فكر مى كنم خيلى جاها دارم مسير رو اشتباه مى رم! همين الان يك ساله كه من بدخترك وارد يك بازى-!!- شدم، بازى كه يكجور امتحان مى تونه واسه من باشه كه سربلند نيستم توش! يك رفتار خيلى عذاب آورى رو اون انجام ميده و من نتونستم از سرش بندازم، هزارتا روش رو امتحان كردم ولى فايده نداشته و اين اواخر در برابرش به خود زنى مى رسم و گريه! مادر بودن خيلى سخت و مشكله! كاش همه مون، خودم، بتونيم ماماناى خوبى باشيم! من به شخصه بتونم دو سال ديگه، پنج سال ديگه، ده سال ديگه، سرمو پيش خودم با افتخار بالا بگيرم، با كف دست بزنم روى سينه م و با غيظ بگم اين دختره منه، اين پسر منه، اين تربيت خوبه منه! و ببينم هم كه اونا چقدر خوشحالن، واسه ى حال خودشون خوشحالن....
۱۳۹۵ خرداد ۲, یکشنبه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
چه تاثيرى گذاشته روم
من تا وقتى يادم مياد چهره ى خودم رو دوست نداشتم و باز دقيقن از وقتى به خاطرمه هميشه صورتم جوش مى زد! بعد اينطورى بود، تا يه زمانى فقط تمامن به خودم دلگرمى مى دادم، خب بذار وقتى پريود شدى اينا از بين مى ره... خوب نشد؟ اشكال نداره غرور جوانيه... نشد؟ ازدواج كنم خوب ميشه! بازم نشد؟ قطعن وقتى بچه دار شدم تمامش از بين مى ره! بازم نشد؟! از بد بدتر شد.....!!؟ البته توى طى سالها ازشون و به خاطرشون غرور دخترانه م خورد شد! پسرهايى كه بهم مى گفتن واى چه قدر صورتت جوش داره! بدتر ازين، آدم هايى كه بهم تيكه مينداختن! جوش جوشى! جوش بودى دست و پا درآوردى؟! و دو سه تا خاطره ديگه كه تمامن منو نابود كرد! و متاسفانه مامانم كه از روى دلسوزى اما نه با كلمات مناسب بيشتر از پيش اعتماد به نفس منو پايين مى آورد يا كلن از بين مى برد! مثلن؟ حاضر آماده و كرم پودر زده در حال خارج شدن از خونه بهم مى گفت يه چى هم به صورتت مى زدى مامان كه قرمزى صورتت كمتر شه!! من؟ مى مردم قشنگ... و هى بيشتر صورت خودم رو زير مواد ارايشى مخفى كردم... هى بيشتر دنبال دستور عملا بودم، زرده تخم مرغ رو با شاش بچه نابالغ قاطى كن دو ساعت زير مهتابى بذار بمونه!(مثلن!)! طبع تو سرده گرمى نخور! طبع تو گرمه سردى نخور! خرما و شكلات جات رو حذف كن! ال كن! بل كن.... اما هرگز ذره اى تغيير ايجاد نشد! خودمو دوست نداشتم زياد! نگاه به آينه بدم ميومد! هميشه دلواپس بد بودن يا خوب بودن پوست صورتم بودم! هميشه براش غصه مى خوردم و گريه مى كردم! هزار هزار دكتر و كرماى ساختنى فايده نداشت و فقط پول حروم كردن بود... اما الان چند وقتى ميشه كه مى خوام خودمو دوست داشته باشم و چهره ى خودم رو و يكى دو ماهى ميشه كه هيچى به صورتم نمى زنم و برام اهميت نداره نگاه يا قضاوت بقيه، چون اين خودمم كه خودم رو بايد دوست داشته باشم! خودمم كه همراه چهره م هستم و به قول مثل قديمى، صورت زيبا چه فايده و به فكر سيرت زيبا باش! و جالب اينه كه يك ماهى ميشه از جوش خبرى نيست! تاثير دوست داشتن يا نداشتنِ خود مى تونه تا كجاها اثر بذاره و ما ازش غافل يا بى خبريم...
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
دست هيچ كسى چراغى نگرفت
از حمام درومدم و توى بلبشوى نق نق پسرم و جيغ زدن هاى دخترم و قربون صدقه بچه ها رفتن هاى مادر شوهرم، روى مبل نشستم و يكهو به اين فكر كردم اين سالى كه برسه من وارد سى سالگى ميشم و بعد ورود به دهه ى چهارم زندگى! و يك دفعه خيلى ترسيدم... خيلى زياد ترسيدم و مطمئنن رنگ و روم هم پريده بود.... ديدم چقدر كار نكرده دارم، چقدر حسرت به دلم باقيه، چه قدر نگشتم، چقدر نديدم، چقدر نشنيدم، چقدر شيطنت نكردم و چقدر نخنديدم و شاد نبودم! با خودم گفتم كاش الان هم سن احمد بودم، هم سن جيران بودم، كاش بر مى گشتم به ١٨ سالگى و مى تونستم راه ديگه اى رو طى كنم! كاش حتا بر مى گشتم به يك سال قبلش و آدم اشتباهى رو به زندگيم راه نميدادم و وقت فوت كردن شمع هاى ١٨ سالگيم با گريه از دست اون آدم نبود! آدمى كه حالا با انتخاب برادرم، مجبورم گاه و بى گاه ببينمش و هى با خودم كلنجار برم كه اگه اين حرف رو نزده بود اگه اين جواب رو نداده بودم اگه عاشقش نشده بودم و اگه بى اعتمادى پدرم رو نسبت به خودم به وجود نمى آوردم و اگه اگه اگه اگه.... ديدم عوضش اين سالها چقدر اشتباه كردم و درس نگرفتم، چقدر گريه كردم، چه قدر غصه خوردم، چقدر ترسيدم، چه قدر فرار كردم هر بار عوض درست كردن، چقدر دروغ گفتم.... خدايا كاش چشمم رو باز مى كردم مى ديدم ١٤ ساله م و اومديم تهران و توى خونه ى جديد از خواب بيدار ميشدم و مسير طى كرده رو جور ديگه اى مى پيمودم.... اما هيچ كدوم عملى نيست و من فكر مى كنم سى سالگى دقيقن نصف عمرم ميشه، نصفى ازون چيزى كه هست! نمى خوام نصف باقى مونده رو باز با حسرت و غصه و افسردگى بگذرونم.. همه توى زندگى مشكل دارن اما من مشكلاتم رو پر رنگ تر و بزرگ تر مى كنم! يادم اومد كه اين اواخر تمام غمم شده اينكه چرا همسرم به من نمى گه دوستت دارم، چرا نمى گه عاشقتم و به وقت دورى ابراز دلتنگى نمى كنه؟! يادم اومد از شب ازدواجم بابت همين موضوع احساس آدمى رو دارم كه ازش سو استفاده شده، اما آيا واقعن شده؟! اگه همه ى اينا رو نمى گه اما خلافش رو هم بيان نمى كنه.... دوست خانوادگى داريم و دوستان ديگرى كه زن و شوهر دائمن ابراز علاقه مى كنن، زوج بعدى دم به دم براى هم گل و هديه مى خرن و اون يكى.. و من هميشه نسبت به هر كدوم حسودى مى كردم! اما به مرور، توى رفت و آمدها و اين اواخر دونه دونه شون يك هو گفتند مثلن فلانى خوش به حالت كه همسرت انقدر توى خونه كمكت مى كنه! اون يكى ابراز كرد كه چقدر خوبه كه شوهرت رفيق باز نيست! بعدى گفت چقدرعاليه صبوريش و به وقت بدخلقى هاى تو به جاى سكوت بد و بيراه نمى گه حتا به خانواده ت! من هربار خنديدم توى دلم، خنده ى تاسف بار نه از سر شادى، ريشخند كردم خودم رو كه به نظرم خيلى مضحك اومد! خنده داره! خيلى خنده داره اين حسرت ها و اين حسادت ها و اين چشم گردوندن ها توى زندگى بقيه و پيدا كردن اون چيزهايى كه تو دلت مى خواد و چشم بستن روى واقعيت ها! من مى خوام چيزهاى خوب رو ببينم، مى خوام اونا رو براى خودم پررنگ كنم، مى خوام به زندگيم رنگ بپاشم و احساس خوب خوشحال بودن و خوشبخت بودن كنم! غم و غصه ساختن بسه! دنبال بهونه اى براى فرو رفتن تو فاز آدم افسرده بودن تمومه! زندگى با وجود تمامش - چه شادى و چه غم - مى گذره و قرار نيست براى خاطر تو نگه داره! خواهى نخواهى مشكلات هستند! من اون آدمى هستم كه ديگران بهم غبطه مى خورن! بچه هام رو دارم، پاك ترين و معصوم ترين موجودات رو، ديدن بزرگ شدنشون كمالِ آرامشه.... بايد ياد بگيرم تا قبل از تموم شدن اين سى سال، گذشته رو به گذشته بسپارم، غم و مشكلات مامان و بابا و داداش رو به خودشون، و به زندگى خودم برگردم و به اون شادى كه هميشه گوشه ى قلبم بوده... من مى خوام پس مى تونم....
۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سهشنبه
داره روى عكس تو دست مى كشه...
از اون دوران قديم، تنها يه چمدون جا مونده خونه ى مامان اينا كه توش پر از دفترهاى خاطراته، ايده ى نوشتن خاطره وقتى به ذهنم رسيد كه اواخر دبستان بودم و توى خونه ى زنعموم يه دفتر دويست برگ جلد ضخيم آبى ديدم كه دفتر خاطراتش بود و فكر كردم من هم بايد بنويسم... دفترهاى مختلف رو سياه كردم و مخفيش كردم توى همون چمدون.... سالهاست كه نخوندمشون و خارخاسك هفت دنده باعث شد برم سراغ اونى كه مثلن براى ده سال پيشه و با خودم آوردم... هميشه فكر مى كردم اينا نوشته هاى نابى هستند كه بعدها مى تونن يادآور روزهاى گذشته اى باشند كه فراموشم شدن و مى تونن بهم احساس خوبى بدن... حتا با اينكه مى دونستم يه دوره ايش فقط از آه و فغان عشق و شكست و ضربه ها نوشتم... اما اشتباهم خوندن دوباره ش بود، اون قسمتهاييش كه از بابا نوشتم، از دوران خوبى كه داشتيم و صميميت بى حد و اندازه مون و عشق پاكى كه بينمون بود كه باعث حسادت تك تك آدم هايى مى شد كه اطرافم بودند... شايد همين حسادت ها باعث شد همه چى از بين بره و البته گناه من... بعدتر به اونجايى رسيدم كه از بى مهرى بابا نوشتم، از بى توجهيش و جنگ شبانه روزى بينمون... از سوظن... از بى اعتمادى... از رفتارهاى پرخاشگرانه م و از.... قلبم فشرده شده... درد دارم، از درون دارم خفه مى شم و فكر مى كنم به عمرى كه گذشت، اشتباهاتى كه كردم، انتخاب هاى بى فكرم...... كاش مى شد به گذشته برگشت، كاش مى شد لحظه ها رو به عقب برگردوند، كاش مى شد زندگى رو از نو زندگى كرد... چقدر احمق بودم، چه قدر نادان...
” بابا، می دونی چیه؟!!! خسته شدم... از تو.... از مامان... از این زندگی تکراری و کسل کننده.... از همه چی....
از تفاوتایی که می بینم و به روی خودم نمی یارم....
یه زمانی بود که واسه قوت قلب، عکس بزرگت رو چسبونده بودم ته کلاسورم و بهش نگاه می کردم واسه انرژی گرفتن اما الان حتی عکس کوچیکتم تو کیفم نیست..
این روزا فک می کنم تو این خونه شدم یه چیز اضافه... چیزی که می خوای زود از شرش خلاص شید..
همه ش به خودم می گم بابا شادى، پا بذار رو همه آرزوهایی که داری.... پا بذار رو خوشبختی که می خوای خودت تنها به دستش بیاری..... برو و اینبار به جای اینکه آقا بالا سرت بابات باشه، یه کسی مثه شوهر باشه......
بابا، کاش می فهمیدی حرفامو... اما تو از یه نسل دیگه ای و من از یه نسل..... همه چیمون با هم فرق داره... فکرامون.... علایقمون... هدفامون....“
اين فقط يه قسمت از يه نامه ى ٥ صفحه اى پشت و رو هست كه نوشتمش براى بابا و دادم بهش.... چه اندازه مى تونه قلب پدرم شكسته باشه وقتى دختر يكى يكدونه ش اينطور جواب همه ى محبت ها و زحماتش رو مى ده... چه قدر ياغى بودم.... چى توى فكرم مى گذشته؟!! تمامن انگار يه خنجر زهرآگين رو توى سينه ش فرو كردم.... منو ببخش...
۱۳۹۴ بهمن ۱۱, یکشنبه
يه كوله خاطره كه بايد جا بمونه
امشب مامان عكساى خونه رو برام فرستادن، يه جورى شد قلبم... خونه مون، خونه اى كه با سختى و مشقت پول خريدش رو جور كرديم و كلى خاطرات خوب و بد توى محيطش دارم، حالا خونه ى برادرمه و اتاق خوابشون اتاق سابق منه... اتاقى كه توش عاشق شدم، خيانت ديدم، ضربه خوردم، تا صبح گريه كردم و شبانه روز يواشكى توش باهاش تلفنى نجوا كردم و سرآخر عشق و عشق بازى باهاش رو تجربه كردم، از حالا به بعد قراره حريم خصوصى و شخصى برادر و زن برادرم باشه.... و محيطى كه توش روزاى نوجوانى و جوانيم رو طى كردم، روزاى خنده و گريه و لوس شدن ها و ناز كشيدن ها و بى اعتمادى بابا رو چشيدن ها و مزاحم تلفنى كه پدر من و جد و آبادم رو درآورد و... دروغ چرا؟ حسوديم شد، با همه ى خوبى ها و بدى هاش دلم مى خواست اونجا خونه ى من باشه، و هر وقت دلتنگ مى شدم و فكر مى كردم به مهاجرت به تهران، خودمونو بچه هام رو توى اونجا تصور مى كردم... خونه ى خوب من با پنجره هاى بزرگ و كشوييت... خونه ى پر از حس امنيت... خونه ى گرم، خونه ى دور همى هاى خانوادگى به دور از اين همه فاصله ى از هر نظرِ حالا... خونه ى فال حافظ گرفتن هاى عمو رضا و تفسيرهاى خنده ناكش... خونه ى بى مهرى همه به عموى كوچكم... تو چه قدر حرف دارى تو دل ديوارهات، تو چه قدر رازهاى گفته و نگفته رو ذخيره كردى... تو چه چيزهايى كه ديدى و نديدى، تو چه حس هايى كه چشيدى و نچشيدى... دلم مى خواست مى تونستم بغلت كنم به عوض تمام امنيتى كه بهم دادى.... خونه ى خوبم.... از حالا به بعد فقط محيط عشق و عاشقى باش و صداى خنده هاى بلند رو بشنو...
۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه
اونى كه خوشبختت مى كنه به والله آره تويى...
باباى من مدل دندوناشون خيلى داغونه! يعنى يه طورى بوده كه مثلن دندوناى سالم و سفيدشون يكهو افتاده! چند سال پيشا هم وقتى آماده بوديم بريم عروسى و بابا رفتن توالت تا مسواك بزنن و اومدن بيرون ديديم دوتا دندوناى جلويى كف دستشونه! بعدتر رفتن دكتر و اون دوتا رو مصنوعى كردن! يعنى اون دو تا دندوناى سالم رو دندون پزشك وصل يه چيزى كرد كه جا مى زدن تو لثه شون! يه بار توى خيابون بوديم و ماشين جلويى ديوانه بازى درآورد و بابا هم كه زود جوش مى آوردن با راننده كه پسر جوونى بود دعواشون شد! بغل به بغل هم واستادن و شيشه رو كشيدن پايين و گفتن چرا اينطور مى كنى و راننده ى مقابل هم بناى فحش گفتن رو گذاشتن! بابا هم كه ديگه حسابى عصبى شده بود صداشونو بردن بالا و جواب مى دادن! نه اينكه فحش بدن، اما با صداى بلند و صورت قرمز و چشماى به خون نشسته داشتن تذكر مى دادن كه جلوى زن و بچه اينا چيه مى گى و تو ادب ندارى و حالا بدهكار هم شدم و و و... در همين حين يكهو اين دوتا دندونا از دهنشون پرت شد توى مانتوى مامانم : )) راننده گرخيد! حتمن با خودش خيال كرد يه كم ديگه ادامه پيدا كنه بى شك چشم و چارشون هم پرت مى شه بيرون! گفت بى خيال عامو و گازشو گرفت و رفت! من؟! انقدر از اين صحنه خنديدم كه كم مونده بود همونجا پياده م كنن : )) هنوز هم يادآوريش خنده به لبم مياره... خلاصه، من هم متاسفانه مدل دندونام به بابا كشيده! همين ٤ سال پيش دندون جلويى قرمز شد! به مرز سكته رسيدم و خون گريه مى كردم! بعد دكتر گفت دندونت از داخل خون ريزى كرده و چه و چه و عصب كشى كرد! الان هم وقتى مى خندم قسمت بالايى كه ختم ميشه به لثه به تيرگى مى زنه! اينا رو گفتم كه به اينجا برسم، وقتى يه بچه اى به يه مرحله از زندگيش مى رسه مثلن دانشگاه قبول ميشه يا مى خواد ازدواج كنه يا از خانواده دور بشه بالطبع مامان و باباش يه نصيحت هايى بهش مى كنه تا كوله بار راهش بشه! من وقتى ازدواج كردم و جهازم رو بار كاميون كردم و اومدم اينجا همراه با مامان بابا، زمانى كه خونه آماده شد و وسايل چيده شد و روزى رسيد كه مى خواستن برگردن و من بمونم سر خونه زندگى خودم، ديدم مامان همونطور كه داره تيكه هاى آخر وسايل آشپزخونه رو مى چينه تو كابينت، گريه مى كنه! داشتم مى پوكيدم و سعى مى كردم قوى باشم تا بيشتر پر به پر مامان ندم، رفتم كنارشون نشستم و بغلشون كردم، و منم بناى گريه گذاشتم، مامان يك دفعه شونه هاى من رو گرفت و توى چشماى من نگاه كرد و با گريه گفت دخترم، يادت نره روزى سه بار مسواك بزنى : ))
۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه
روزاى قديمى
سال ها پيش من وقتى بچه بودم يه فاميلى داشتيم كه از روستا تازه اومده بودن شهر و يه زمين اطراف تهران خريده بودن و دورش ديوار كشيده بودن و به سقف بالاى سر، و ما هر هفته با مامان و بابا مى رفتيم خونه شون تا جايى كه مى شد دست پر و اينكه جاى خالى بقيه رو براشون پر كنيم كه احساس غربت نكنن! شهركه كه الان اسمشو يادم نمياد قديم ترا جاى اطراق پول دارا بود و سر سبز و پر دار و درخت، اما اون موقع فقط هزار هزار هزارتا درخت خشك شده ى بلند خود نمايى مى كرد كه واستاده بودن كنار جاده و سرك مى كشيدن تا مردم رو تماشا كنن و حتا شايد مى خوندن برا ماها كه اون روزا ما دلى داشتيم كارى داشتيم پاييز و بهارى داشتيم... خونه ى اين فاميل ما هم روبروش يه زمين خالى ديگه افتاده بود و بعد يه ويلاى خوشگل با يه استخر بزرگ جلوش كه دور تا دورش با نرده كه معلوم بود خيلى هم از نصب شدنش نمى گذره از باقى خونه هاى نيمه ساز اما با آدمايى كه توش با بدبختى زندگى مى كردند جدا شده بود، يه جورى انگار بهشت بود و جهنم! ما بچه ها جمع مى شديم توى اون زمين خالى و سيب زمينى رو چال مى كرديم زير خاك و روش هم آتيش روشن مى كرديم تا بپزن و همونطور هم زل مى زديم به ويلاى رو به رو كه پر مى شد از يه عالمه دختر پسر جوون كه وول مى خوردن دور استخر و حال مى كردن و ما هى چشم مى گردونديم كه لختى تراشون رو ببينيم! و امان از اون صداى خنده ها و بوى كبابا كه دور مى زد خونه به خونه بين بدبختا! ما تا سيب زمينى ها بپزه دنبال لاك پشت و خارپشت و جك و جونور مى گشتيم و اونا وسطى بازى مى كردند و تنى به آب مى زدن! و هر نيم ساعت صداى يه بابا مامانى در مى اومد كه با فحش و كتك بچه شون رو از توى كوچه جمع مى كردند تا اون مثلن صحنه هاى ناجور رو نبينن! مايى هم كه مى مونديم به حساب مرد صاحبخونه بود كه پاى منقل مى نشست و بهتر بود كه ما بچه ها فيلم زنده ى سينمايى تماشا كنيم تا... براى من كل هفته بود و همون جمعه! اصلن به عشق اون جمعه ها روزام مى گذشت و اينكه برسيم و خبرا رو بگيريم كه توى هفته چى شد؟ و دختر ميزبانمون هم با يه اب و تابى تعريف مى كرد و من چقدر حسوديم شد وقتى فهميدم اون تونسته بوسه ى يه دختر و پسر رو تماشا كنه و من نه! تا اينكه يه روز وقتى رفتيم ديديم داد و بيداد و نفرين همسايه ها كار خودش رو كرده و صاحب ويلا روى نرده ها رو از اين ورقاى پلاستيكى مات زده تا ديده نشه! اما بازم از تمام اون حصاراى پوشونده صداى خنده مى رسيد و بوى كباب و شالاپ شولوپ آب استخر! تا يه مدت همون هم كفايت مى كرد و صدا با تصويرى كه توى ذهنم مونده بود، اما وقتى ديگه كم كم خاطره ى داخل ويلا كم رنگ شد بهونه ى نرفتن هم بيشتر شد! چه قدر اون وقتا دلم مى خواست يه جورى مى شد ما هم مى تونستيم اون تو باشيم، يه جورى مثل اونا قاه قاه بخنديم، يه جورى كه انگار خيلى خوشحاليم... سال ها ازون روزا مى گذره، اما اون حسو حاله با من مونده، اون تناقض زنده، اون خوشى و ناخوشى، اون خوب و بده، اون بهشت و جهنمه، اون پاييز و بهاره، اون دو رنگيه... چند ماه پيش كه گذرم به خونه ى فاميلمون خورد كه حالا شكر خدا خونه رو قشنگ كرده و بچه ها رو سر و سامون داده و با خوشگلى زندگى مى كنند، ديدم يه قفل بزرگ زدن به در اون ويلا! وقتى پرسيدم چه به سرش اومده، خانوم ميزبانمون گفت چند سال پيش وسط دور همى هاشون صداى دعوا بلند شد و كتك كارى و فحشو بزن بزنو پليس و... بعد هم رفتند كه رفتند...
۱۳۹۴ آبان ۲۶, سهشنبه
با من حسرتِ...
باباى من طفلكى خيلى دوست داشت ما درس بخونيم يه چيزى بشيم براى خودمون كه متاسفانه نه من و نه برادرم هيچى نشديم! من كه قدر يه مقطع فوق ليسانس دانشگاه رفتم و مدرك نگرفتم، داداشم هم توى همين مايه ها و فقط اميدوارم اين ترم ديگه ليسانسشو بعد از ٦ سال بگيره! هميشه هم قول مى داد اگه معدلتون ٢٠ شه و با ارفاق بالاى ١٩ و نيم برامون هديه مى خره و خدايى هديه هاى تك مى خريد كه حداقل توى كل ايل و تبار ما هيشكى نداشت! از ميكرو و پلى استيشن بگير تا كامپيوتر و كفش اسكيت! يه سال براى داداشم ام پى ترى پلير خريد كه فقط يه مدلش تو ايران اومده بود كه اندازه ى موبايل مثلن آيفون الان بود و فقط آهنگ مى ريختى توش پخش مى كرد كه اونم ديگه خفن مايه دارا داشتن، اما بابا به دوستش گفته بود از خارج آورده بود و اندازه ى نصف انگشت اشاره بود و نه تنها موزيك پخش مى كرد كه صدا هم ضبط مى كرد و راديو هم مى گرفت! كلى مايه ى پز دادن بود! بعد از چند سال من اين مايه ى پز رو با كلى التماس بردم مدرسه وقت پيش دانشگاهى كه فكر كنم زمان فوتبال جام جهانى چيزى بود كه از راديوش گوش بدم! نفهميدم تو اين وسط يه هو چى شد كه شيشه ى كوچيك روش ترك خورد و من با كلى ترس و لرز و عمليات ناممكن، تقصير رو انداختم گردن بچه ى كوچيك يكى از فاميلاى دورمون كه اتفاقن اون روز خونه مون بودن : | اين اولين باره اعترافش مى كنم كه كار من بوده! اون هم اينجا نه پيش داداشم! بعد همون سال بابا رفت دوبى و سوغاتى برام آيپاد خريد كه من تا يه ماه از شوق و ذوق همون بيدار مى شدم از خواب انقدر برام عجيب و خوب بود! خلاصه توى همه ى اين سال ها كه اومده و رفته هميشه بابا كلى ذوق زده كرده منو با كادو هاش كه شامل كمانچه م و دوربين نيمه حرفه ايم و آيپدم ميشه! چند سال پيش من رفته بودم تهران و وقتى برگشتم امير براى روز زنى كه گذشته بود و من تهران بودم برام يه گوشى اچ تى سى خريده بود كه با روزنامه كادوش كرده بود و من قبلش كلى تهديدش كردم كه اگه باز يه عطر مردونه باشه من مى دونم و تو و باورم نشد گوشى خريده! اونم گوشى كه تونستم باهاش برم پث و دوستاى خوب پيدا كنم و اينيستا و كيك و وايبر و... اين امكانات مثل الان كه همچون مور و ملخ ريخته همه داخلش عضون نبود، خيلى تك و عجيب بود! سر روشنا كه باردار بودم كلى صدا ضبط كرديم توش و با روشنا حرف زديم و شعر خونديم و كلى گفتيم دوستش داريم! بعدش امير گوشى من رو گرفت چون براى كارش لازم داشت و گوشى معمولى خودش رو داد بهم، تهران كه رفتيم يه هو ناغافل ممورى گوشى سوخت و همه ى اون صداها پاك شد و من چه دعوايى با امير راه انداختم سرش، هنوزم يادش مى افتم دلم براى اون صداها آتيش مى گيره! توى اين سالا گوشى هاى قديمى هى از زير دستم رد شد تا اين آخرى امير رفت يه گلكسى براى خودش خريد و گوشى قديميش رو داد بهم، توى اين هم من باز صدا ضبط كردم و هى روشنا كه تازه زبون باز كرده بود شيرين زبونى كرد و من چون دچار بيمارى گشاديسم هستم باز هم اينا رو منتقل نكردم به هارد! تا اينكه ماه پيش وقتى رفتم تهران و بعد شمال يه هو اين گوشى به كل سوخت : | منو مى ديدى كارد مى زدى خونم در نمى اومد و به مرز جنون رسيدم ديگه! وقتى برگشتم يزد با امير بيچاره دعوا كردم كه ديوارى كوتاه تر ازش سراغ ندارم! وقتى هم متوجه شدم تعميرگاه گفته درست نمى شه، گفتم اين گوشياى تخمى دست دوم رو يا ميدى به من يا گوشى خودم رو مى گيرى و كلهم ريدى تو خاطراتم! امير هم مثل هميشه كه تو اين مواقع آتيش منو شعله ور نمى كنه، هيچى نگفت! بعد هم عصرش رفت بيرون، كه يك هو يه مسيج رسيد كه شما درخواست رمز دوم خطتون رو كرديد! منم يه سرچ كردم كه يعنى چى و اين چيه كه متوجه شدم براى ديدن ريز مكالمات و اس ام اس ها و اينهاست! چون خط به نام اميره باز زنگ زدم بهش و بهونه اى براى ادامه ى دعوا پيدا كردم! حالا نگو و كى بگو! اونم هى مى خنديد و مى گفت بابا من رمز دوم خط خودمو مى خواستم كه تمام خط هايى كه به ناممه رو دارن مى دن! منم تو اون وضعيت كركر خنده ها تلفن رو قطع كردم! شبش وقتى برگشت يه كيسه دستش بود كه روشنا دوييد ازش بگيره و امير گفت براى مامانه! منم اخما تو هم، جواب سلام هم كه هيچى! به روشنا گفت گوشيه مامانه درست شده، برو بده بهش ببينه برنامه هاش برگشته؟! منم با كلى ناز و اخم و طاقچه بالا و يه چند دست تيكه، كيسه رو گرفتم و باز كردم!! چى بود توش؟! رفته بود برام آيفون خريده بود! من هم بسيار سوپرايز شدم و هم از خجالتم نمى دونستم چى بايد بگم! خجالت زده تر شدم وقتى متوجه شدم اون مسيجه براى اين بود كه امير اون سيمكارت رو سوزونده بود تا بتونه به جاش يه سيمكارت پانچ شده بگيره برام! : | اين كادو به تمام هديه هاى بابا توى سالاى گذشته ارجحيت داشت و زده بودشون كنار! منظورم قسمت هيجان زده شدنشه! و روانى تر شدم وقتى متوجه شدم چند ماهه داره پولاش رو خورد خورد جمع مى كنه براى همين كادو! دنياى عجيبيه... واقعن عجيب... آدم هاى عجيب تر هم مثل من اين وسطا جولان مى دن! گاهى ما قدر خوشبختى كه داريم رو نمى دونيم، قدر چيزايى كه به سختى به دستشون آورديم، قدر و ارزش داشتن يه خانواده....
۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه
عاقبت شكستگى بود
نمى دانم كجا از زندگى خاطره اى از كتك زدن و كتك كارى دارم بغل گوشم، هرچه مى كاوم چيزى پيدا نمى كنم، دعواهاى مامان و بابا هم آنقدر حاد نبوده جز يكبار كه من و برادرم حضور نداشتيم و باقى دعواهاى زن و شوهرى بود... خانه ى شمال بابا اينها بوديم، مهمان هم داشتيم و همه خواب بودن، ساعت از يك گذشته بود و راستين اين سمتم خواب بود و روشنا آن سمت و من كتاب مى خواندم، يك هو صداى دعواى برادرم و خانمش از اتاق بغلى بلند شد و من كنده شده م، پرت شده م به يك حالى، يك حال بدى، يك اضطراب و دلشوره اى كه نفسم را بند آورد، از جا بلند شده م و خودم را به اتاقشان رساندم، يكى گريه مى كرد و آن يكى تمامن منقبض بود و بغض داشت.... تمام سه شب ديگر را تا صبح نمى توانستم چشم روى هم بگذارم و مى ترسيدم نكند اين بحث آن شبى به كتك كارى ختم شود! كارى كه حتا يك درصد از برادرم بعيد است اما فكرش داشت مثل خوره جانم را تمام مى كرد و چشمانم را باز و هوشيار نگه داشته بود... برادرم، برادر جانم كه اين روزها تمامن آرزوى خوشى و خوشحالى ش را دارم و هر بار فكرش اشك به چشمم مى آورد، فكر به نداشتن آرامشش، خوشبختى اش... فكر به اينكه هنوز شش ماه نگذشته از آن صورتى كه يك لبخند پت و پهن نقاشى شده بود رويش، حالا فقط هاله اى از غم مانده... جفتشان را فرستادم پيش مشاور اما نمى دانم اثرى دارد يا نه... جوان هاى اين روزها انگار نه مى دانند صبر چيست و نه صبورى و كنار آمدن با شرايط يكديگر و ساختن آشيانه ى شاد با كمك هم! به خودم كه فكر مى كنم به خيالم عروس صد سال پيش هستم و انگار نه انگار فقط هفت هشت سال گذشته ست... چه بگويم كه اگر حرف بزنم آخرش انگ خواهر شوهرى بازى بهم مى چسبد...! برايشان آرزوى خوشى كنيد و خوشبختى...
۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه
من هر روز زنده تر
مادر شدن و مادر بودن بهترين و قشنگ ترين احساسيه كه توى دنيا وجود داره. من عشق رو تجربه كردم، عاشق بودم و عاشق شده م و قلبم هر لحظه به تپش افتاده و بند دلم پاره شده از ديدن يار! بعد از مادر بودن، هر بار كه دخترم مى خنده، هربار كه دستاى كوچيكش رو باز مى كنه و بغلم مياد و مى بوستم، هر بار كه پسرم نصفه نيمه لبخند مى زنه و دست و پاش رو تكون ميده، با خودم مى گم اين اسمش عشق نيست يا اگه هست زمينى نيست و بايد نام ديگه اى روش گذاشت! اين روزها با دو تا بچه خسته هم مى شم، نق هم مى زنم ولى فقط كافيه نگاشون كنم تا اون جادوى عشق دوباره بهم قوت و بال و پر بده... مى گن بهشت زير پاى مادراست، اما بهشتِ من وجود اين دوتاست...
۱۳۹۴ شهریور ۳, سهشنبه
و هربار پيش از صبح بغضمو مى بلعيدم
افسردگى... دچارشم... خيلى زودتر از اينها بايد پى درمانش مى بودم اما ترس از قضاوت و ترس از حرف مردم و مهم تر از اون، ترس از نوع نگاه خانواده باعث شد هى پا پس بكشم! سالها اين بار افسردگى روى شونه م هست و با خودم حمل مى كنم از اين نقطه به اون نقطه و از اين شهر به اون شهر و از اين ساعت به ساعت بعدى! به جز يه مدت كوتاه دارو درمانى قبل از دنيا اومدن دخترك، و قضاوت دوستانى كه مى دونستن و گفتن با دارو چيزى درست نميشه و خودت بايد روى خودت كار كنى و باقى، همون رو هم سر خود گذاشتم كنار!اين مصادف شد با زمانى كه فهميدم باردارم و احساس سرخوشى فراوانى كردم اما بعد از يه مدت كوتاه با شدت بيشترى برگشت! بعد از به دنيا اومدن دختر بدتر شد و در كنارش بى هم زبونى و تنهايى مزيد بر علت! حالا داغونم! دچار اضطراب و استرس هم شده م و مثل سگ پاچه ى عزيزترين ها رو مى گيرم و هى از خودم مى رنجونمشون! و سايه ى مرگ و فكر مردن و ترس ازش مثل يه ابر سياهى جلوى چشمم رو گرفته! و نا اميدى... گله از اطرافيانى كه من رو مى شناسن هم هست! اينكه تمام اين حالات رو ربط مى دن به اينكه "مگه تو زندگى چى كم دارى؟! هزاران نفر آرزوى چيزايى رو دارن كه تو دارى!" من اميد رو كم دارم! و كيه كه بفهمه اميد داشتن چيه؟! حالا سنگ صبور ناخواسته ى دو تا عزيز شده م كه هى دامن مى زنن به اين حالت و منو مى ترسونن از آينده ى زندگيشون و من بيشتر نه، كه به اندازه ى اون ها استرس مشكلاتشون رو دارم! بايد پى درمان باشم و هى همه ى بد خلقى ها و بى اعصابى ها رو پاس مى دم به اينكه بعد از زايمانم درستشون مى كنم اما مى ترسم كه براى جبران دير باشه و مى ترسم كه برچسب مادر ديوانه روى پيشونيم بخوره! فعلن هى توى پيله اى كه ساختم فرو مى رم و هى خودمو جمع مى كنم! و نقاب لبخند داشتن و شادى از روى چهره م افتاده و من از اين چهره ى جديدى كه توى آينه مى بينم مى ترسم!
۱۳۹۴ شهریور ۱, یکشنبه
اين روزا دارن بد مى گذرن گيجو مردد مى گذرن
سر آخر رفتم پيش مشاور، اونطور كه فكر مى كردم نبود، يعنى پيشش احساس آرامش نكردم، با دو كلوم حرف گفت افسردگى بعد از زايمان دارى... مى خواستم بگم روحم داغونه، نگاه كه مى كنم تمام اينا بر مى گرده به خاطرات و اتفاقات زندگى گذشته م، به اتفاقاتى كه از سرم گذشته، به نگرانى دائمى كه لونه كرده تو قلبم، به اينكه مامان يا داداش كه زنگ مى زنن من دست و پام شل مى شه، مى لرزه و نفسم بند مياد از حرفاشون... به اينكه وقتى دخترم رو مى برم دكتر و از كارايى كه مى كنه و باعث آزارم مى شه حرف مى زنم، مى گه اين آينه ى رفتار خودته و وقتى سوال مى كنه عصبانى هستى اشك تو چشمم جمع مى شه و پدرم جاى من قاطع جواب ميده بله، دختر من خيلى عصبيه! انقدر خودشو نشون داده اين رفتار كه به چشم بقيه اومده!... به مشاور مى خواستم بگم دردم چيه، بگم تشنه ى محبتم، بگم لذت نمى برم و تمام ذهنم رو اتفاقات قديمى پر كرده و دست از سرم بر نمى داره.... مى خواستم بگم ازدواج برادرم باعث شده كسايى رو ببينم كه هشت سال از رو به رو شدن باهاشون فرارى بودم و حالا مجبورم بودن باهاشون رو تحمل كنم به جرم عاشقى برادرم.... مى خواستم بگم باز هم مى خوام فرار كنم، اينبار به جاى يزد، خارج از اين مرز و بوم! اما جاى همه شون، تمام مدت مشاوره گريه كردم! ارجاعم داد پيش دكتر زنان، پيش اونم بغض كردم و صدام از شدت لرزش به زور شنيده مى شد، برام آزمايش نوشت و گفت با تجويز قرص مخالفه تا وقتى مى شه روى ذهنش آدميزاد كار كنه، يه راهكارهايى هم بهم نشون داد و گفت انجامشون بده... جلسه ى آخر، وقتى برام يه سرى ويتامين تجويز كرد گفت بايد مشاوره ت رو ادامه بدى! ادامه بدم؟! وقتى گريه امونم نمى ده تا از درد حرف بزنم؟! نمى خوام سالهاى كودكى بچه هام پر از خاطرات پرخاشگرى مامانشون باشه! پر از چشماى گريون....
۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه
منو بى حالى و تب...
وقتى خودت مى خواى باردار شى و طعم مادر بودن رو بچشى، برات مهم نيست كه مدت هاى زيادى تلاش كردى براى داشتن يه هيكل خوب! هر روز با ذوق اين از خواب بيدار ميشى كه بدون لباس بايستى جلوى آينه و دست بكشى روى شكمت و حس كنى كه تغيير كردى، كه يه موجود كه از وجود خودته داره اون تو رشد مى كنه و شكمت روز به روز بزرگ تر مى شه! حتا به ترك هاي سرخ كه با گذر هر روزى روي شكمت ايجاد ميشه توجه نمى كنى! حتا به رنگ دونه هاى سياهى كه اطراف ناف برامده ت رو فرا گرفته و زشتش كرده! چون تمام اين ها براى تو زيبا و لذت بخشه! تمام اين لحظه ها، تمام ثانيه ها! و آخ از احساس اولين حركت، از اولين لگد.... ديگه تو خدايى روى زمين! تو سرشارى از عشق.... و بعد با همه سختى ها و درد ها فرزندت متولد ميشه! خيلى عاليه در آغوش كشيدنش، نوازشش، شير دادنش، بوسيدن و بوييدنش.... اما.... اينجا يه اما به وجود مياد! مى ترسى از نگاه كردن به آينه! مى ترسى از لخت ايستادن جلوى آينه و ديدن شكمى كه مثل بادكنكى از باد خالى شده و آويزونه.... از يه گوشتى كه انگار مرده چون تو تا مدت ها نمى تونى اعصابش رو احساس كنى! يه تيكه زائده اضافه ست كه افتاده روى خط برش زير شكمت، حتا دقت كه مى كنى كج و كوله ايستاده! شدى مثل پيرزن هاى چندين و چند ساله! بعد يه احساس بدى بهت دست مى ده! احساسى از نازيبا شدن! از اينكه هر كارى هم كنى هيكلت بر نمى گرده به اون آدم قبل باردارى! حتا اگه شكمت به كمرت بچسبه باز اون ترك ها باقى مى مونه و اون خط! تازه اگه شانس بيارى و جراحت موقع بخيه زدن دستش نلرزيده باشه يا اعصاب درست حسابى داشته باشه.... تو سرشارى از عشق مادرانگى و در كنارش سرشارى از تهى بودن و از خلاء! با اينكه تمام اين نشونه ها يادآوره دوران خوش بارداريه اما اين نقطه يه جاييه كه براى من مثل برزخ مى مونه.... يه جاييه براى من كه توصيف كردنش سخته... يه جاييه كه... نمى تونم بگم، نتونستم بگمش، بنويسمش...
۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه
مى بارم براى سبك تر شدن...
بابام يه بار يه حرفى زد ازونا كه آدم مى خواد با طلا بنويسه و قابش كنه بزنه به ديوار و يه عمر آويزه ى گوشش هم باشه! البته مى شه گفت حرف خيلى ساده اى بود و چه بسا بى معنى اما به مرور زمان همين حرفه براى من بسط داده شد به خيلى جريانات! شايد هم ديدگاه من اشتباه بوده و اشتباهى برداشت كردم! مثلن همين امشب و گفتگو با "ز"، باز ياد حرف طلايى بابا افتادم! وقتى ف بهم گفت 'دوستاى دور و برش -يا به قول خودش همون ادمايي كه من فكر مى كنم دوستاشن- فقط كسايي هستند كه بهشون اهميت ميده و براش معناى دوست رو ندارن، فقط مهمن چون احساس مى كنه تو كارشون موفقن و آدماى موفق براش تحسين برانگيزتر از آدم هايى هستند كه دوستش دارن! براى همين معمولن جذب آدم هايى مى شه كه دوستش ندارن، چون باعث ميشه تلاش كنه و درونيات خودشو كشف كنه!' و من فكر مى كردم خيلى بيش از اينها براش ارزشمندم در حالى كه من نه جزو اون دسته از آدمهاى موفق مد نظر اون هستم و نه اينكه دوستم داره يا دوست ميدونتم! در حالى كه انتظار داشتم وقتى دليل دلخورى من رو مى فهمه پى دلجويى باشه نه اينكه خيلى راحت اينها و بيش از اينها رو پشت سر هم رديف كنه و سر آخرش هم بگه هر جور راحتى! يه سطل آب يخ ريخت روى سر و صورتم انگار! مدت هاى پيش وقتى از كلاس بر مى گشتم و سوار ماشين بابا بودم، توى اتوبان آبشناسان پشت يه ماشين سفيد كوچولو موچولو افتادم ازينايى كه خيلى شكل مضحكى دارن و حتا نشستن پشت ماشينه يه جور كسر شانه! يك هو اتوموبيله زد روى ترمز و پشت بندش من ولى خب برخورد كرديم! به ظاهر هيچ خسارتى وارد نشده بود جز چراغ ماشين من كه شكسته بود و سپر ماشين اون كه به نظر نمى رسيد آسيب ديده! صبر كرديم افسر اومد و باقى قضايا! قرار شد فردا با طرف توى تعميرگاه قرار بذاريم. صبح زود بابا و داداش دوتايى رفتن و من موندم خونه در حالى كه با اب و تاب جريانو تعريف كرده بودم و هى روى اين نكته كه "ماشين مقابل كه چيزيش نشد" تاكيد داشتم! ظهر برگشتن، وقتى پرسيدم هزينه ى ماشينا چقدر شد، بابا گفت سه و نيم سپر ماشين طرف شده : | اون موقع هم اب سرد ريختن روم و از خجالت سرخ و سفيد شدم! بابا گفت غصه نخور و فقط يه چيز رو از اين به بعد فراموش نكن! "پشت ماشين هاى مدل بالا و يا از نظر خودت عجيب هرگز رانندگى نكن!" تا آخر عمر فراموش نمى كنم بابا!
- واقعن خيلى غم انگيزه اينكه ببينى اون برداشت و تعريفت از دوستى با كسى كه هميشه تو دلت بهش احساس مهر مى كردى انقدر متفاوته و خيلى غم انگيزه مى بينى باز هم اشتباه كردى توى انتخابت! مخصوصن اونجايى كه گفت اگه بهم بگن بين دوستات -يا اونايى كه دوستت مى دونن- و آدم هايى كه موفق مى دونيشون يكى رو انتخاب كن، قطعن دومى انتخاب منه!
۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه
زيبايىِ معصومِ غروبى...
روزايى بود كه من دلم مى خواست مادر شم، روزايى كه دست به شكم خاليم مى كشيدم و فكر مى كردم احساس مادر بودن چه طوريه؟ اينكه آيا يه روزى اينجا موجودى رشد مى كنه و من از لحظه لحظه ى بودنش لذت مى برم؟! روزايى كه دكترا مى گفتن فلان مشكل رو دارى! روزاى نمونه بردارى و تيكه بردارى و خونريزى و دردى كه از بين پاهام روى تخت اتاق دكتر زنان شروع مى شد و توى تمام تنم تير مى كشيد! روزاى زهر! روزاى آرزوهاى مرده.... روزايى بود كه من از شلوغىِ گفت و گو و شادى خانواده ى شش هفت نفره ى همسايه ى طبقه ى بالاييمون، گريه م مى گرفت از حسرت، اينكه چه قدر خوشبختن بودن خواهر و برادرا و داشتن اين همه هم زبون و ماىِ چهار نفره كه خونه مون وقتى مهمان نداشتيم توى سكوت مى گذشت! روزاى حسرت.... روزايى بود كه دلم مى خواست خوشبخت باشم و اين خوشبختى رو نه به بچه م كه به بچه هام هديه كنم، من از تك فرزندى متنفرم... و روز و شبى بود كه ما تصميم گرفتيم كه فقط روشنا رو نداشته باشيم، در بهترين حالت، دو تا بچه با فاصله سنى كم داشته باشيم كه كنار هم باشند و كنار ما... من نمى دونم، آيا آيندگان از به دنيا اومدنشون شاكى مى شن؟ بچه هاى من نبايد بشن چون ما با مهر، با عشق، با آرزو تصميم به دنيا آوردنشون گرفتيم و نهايت تلاشمون رو هم براى خوشبختيشون مى كنيم! بعد، يه روز چشم باز كردم، توى خيابون به خودم اومدم از رفتار دو تا احمق كه شوخى اسيد پاشى رو باهام كردن و من تكون خوردم! بايد تا آخر اينجا موند؟! دخترم بايد تو اين محيط بزرگ شه؟ با ترسى كه هميشه تو وجود من و تو وجود خودش مى مونه! با خفقان؟ با سكوت؟ با محدوديت؟ با جامعه ى زن گريز؟! گفتم بايد بريم! محكم تر! بلند تر! بايد بريم تا زندگى كنيم، تا دخترم زندگى كنه! كه نترسه! بايد پا روى دلتنگى گذاشت كه اين احساس نا امنى، منو از زندگى عقب ميندازه! كه اونقدر رفتن و زندگى كردن قويه كه به اشك هاى مامانم مى چربه! بعد متوقف كرديم تلاش دو سه ماهمون رو براى داشتن يه فرزند ديگه! كه برنامه ى ديگه اى ريختيم براى آينده و مهاجرت تا روزى كه بيبى چك توى دستام دو تا خط آبى رو بهم نشون داد! ترسيدم! درگير شدم با خودم! به امير حرفى نزدم! گفتم مى خوامش؟! با بى رحمى سوال كردم از خودم كه مى خوامش؟! پس برنامه هامون چى؟ رفتنمون؟! زنده گى كردنمون؟! فرداهامون؟! حتا فكر كردم به از بين بردنش! به اينكه هنوز جون نگرفته كه! هنوز قلبش نمى زنه كه! هنوز نمى فهمه كه! هى سرچ كردم توى اينترنت روش هاى سقط جنين! روش هاى طبيعى سقط جنين! هى از امير سوال كردم اگه مثلن باردار باشم برنامه هامون چى مى شه و اون با لودگى جواب مى داد چه برنامه اى؟! من نياز داشتم به اطمينان! نياز داشتم به قوت قلب! و امير اينو به من نمى داد! گفتم با خودم كه بايد نباشه! نبايد باشه! بايد قبل اينكه دير بشه يه كارى كنم! رفتم عطارى يه سرى گياهاى دارويى كه قاعده آور بود خريدم! گفتم همينه، عاقلانه ترين كاره! براى آينده ى بهتره! عوضش دو ساله ديگه پا به اين دنيا ميزاره و اون موقع خوشبخت تره! تمام دنيا و تصميماتش توى سرم دور مى زد و من با اين راز توى برزخ گرفتار شده بودم! اما يه هو به خودم اومدم! كه اى بابا، آدم باش! انسان باش! مادر باش! خيلى راحت براى نبودن يه موجود تصميم مى گيرى؟ موجودى كه خودتون خواستيدش؟! در نرفت كه! اين همه مدت راجع بهش با امير حرف زدى و با ميل قلبى براى آوردنش تصميم گرفتيد و حالا مى خواى با يه دو دو تا چهارتا كردن احمقانه از بين ببريش!؟ كه برنامه هات رو به هم مى ريزه؟! كه آينده ت رو خراب مى كنه!؟ تو كه هميشه دنبال نشونه ها هستى، اينو نديد مى گيرى! گريه كردم! زار زدم! مى خواستمش! با همه ى وجودم طالب داشتنش بودم و پى خوشبختيش كه حالا تلاشمو چند برابر مى كنم براى رسيدن به بهترين ها! شبش توى ماشين كه مى رفتيم كلاس زبان، سر صحبت نمى دونم چه طورى باز شد كه امير گفت ما اگه بخوايم بريم و بشه همه چى برامون درست مى شه، اما اگه نخواد بشه، خودمونو به زمين و زمان هم بكوبيم نمى شه كه نمى شه كه نمى شه! داريم تلاشمونو مى كنيم، تا سرنوشت چى باشه! همين اطمينان بود، همين قوت بود! همين يه نفس راحت بود! و وقتى فهميد باردارم چه قدر چشماش خوشحال شد! ديروز رفتيم دكتر، به صفحه ى مانيتور نگاه كردم و ديدمش! قد يه دونه ى ماش بود كه فقط پنج هفتشه! منو كاش ببخشه! فقط بار عذاب روى دوشم مونده كه نكنه قهرش بياد؟! نكنه اينبار اون نخواد پا به دنيامون بذاره!؟ دوستش دارم و قلبم براش مى تپه و آرزو مى كنم سالم باشه! سلامت باشه و منو ببخشه! و امروز صبح با اين دل هم خوردگى بهم گفت كه است! تمام عمرم و جونم فداى يه تار موش! فداى يه تار موى بچه هام! كاش منو ببخشه!
اشتراک در:
پستها (Atom)