دهانش را نزديك شكمم مى كند و مى گويد " بابايى، دلم مى خواد سه شبانه روز فقط ماچت كنم " بچه تكان مى خورد، مى گويم " عهه تكون خورد، مى فهمه چى مى گى " گوشش را مى چسباند روى شكمم و همانطور مى گويد " مى فهمى بابا چى مى گه؟ دوست دارى ماچت كنم همه ش؟ " از دوباره لگد مى زند و براى اولين بار او هم حسش مى كند زير گوشِ سمت چپش و با شوق و ذوق صداى خوشحالى اش را مى شنوم. دست بردار نيستند، يك جمله او مى گويد و در جواب يك لگد بچه مى زند! دستم را مى برم بين موهايش و مى گويم " اوهوى، داره حسوديم مى شه ها به اين پدر و دختر " مى خندند، جفتشان! يكى با صدا، ديگرى با حركتش!
۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه
۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه
لوبياى من
چند روزى مى شه كه متوجه ى لگد زدن لوبياى كم كم بزرگ شده م مى شم، يعنى تا قبلش هم احساس حركتش بود اما مثه ماهى كه يك هو از اين سر شكم به اون طرفش مى ره! حس خوبيه؟ مثل تلنگر زدن مى مونه كه با گذشت روزها تعداد دفعات و شدتش بيش تر مى شه و دلم قيلى ويلى مى ره براى هر چه زودتر در آغوش گرفتنش... ابتداى مادر شدنه، نشونه هاى ظاهريش همين لباس هايى كه ديگه تنم نمى شه، همين خط تيره و باريكى كه روى شكمم افتاده، همين بلوزهايى كه روى سينه ش لك مى شن! همين بودن و وجودش و احساس كردنش. و نشونه هاى ديگه ش همين شوق و ذوق همسر جان براى صحبت باهاش، همين حرفهايي كه بهش مى گه و براى من تازه گى داره شنيدنش از دهانش و خوشحالى براى اين همه دوست داشته شدنش. مى دونم راه طولانى و دراز و سخت و هميشگى در پيش دارم اما اين لحظه ها رُ نمى خوام از دست بدم و شاكرم...
۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه
توی سینه ش جان جان جان
فکرم به شدت مشغول است، زنده گی گاهی چنان آرام پیش می رود که
متعجب می شوی از گذرش و گاهی چنان روی دنده ی خراب و پیچ وا پیچش می افتد که می مانی،
این همان زنده گی ست؟ سعی می کنم صبور باشم و آرام و گاهن که عصبی ام با خودم می گویم
ریلکس ریلکس ریلکس تر و بعدش به بچه ام یادآوری می کنم که چیزی نیست، مامان آرام می
باشد... اما چه فایده وقتی تمامشان دروغ است؟ دل نگرانی مهم ترین مسئله ی این روزهایم
است و بیش از آن، شاید به پیشواز ِ مادر شدن، رفتن باعث شده است بیش از پیش غم خوار
ِ مادرم باشم که معصوم است... چه حیف از عمری که تلف کرده است، چه حیف از روزها و شبهایی
که گذرانده است در زنده گی ما، و حالا، روزهایی که میان سالی را طی می کند - چه غمگین
است این واژه، چه غم انگیز است که می بینی مادرت پیر شده است، پیر می شود - عوض آنکه
به آرامش رسیده باشد، دغدغه هایش بیشتر شده است، مهمان داری هایش کم که نشده، زیاد
تر از گذشته هم شده است و حالا، نه میهمان هستند که چتر خود را آن آدم ها - که آدم
نیستند - باز کرده اند بر سر زنده گانی اش! مادرم سی و سه سال دم نزده است، زن بوده
است، زنانه گی اما نکرده است، منظورم شاید این است که هرگز برای خودش نبوده هرچند اشتباه
کرده، اما اینگونه بوده است دیگر، تمام عمرش را گذاشته است پای من و برادر و بیش از
همه پدرم... تمام عمرش را گذاشته است پای پدر شوهر و مادر شوهر، برادر شوهر و خواهر
شوهرش... گاهی فکر می کنم پدرم باید دست های مادرم را ببوسد، باید سر تا پایش را طلا
بگیرد، باید بالای سرش بگذاردش، و گاهی خیال می کنم مادرم حتا وجودش از سر پدرم و تمام
ایل و تبارش - که ما هم البته جزوش استیم - زیادی زیاد بوده است... مادرم لیاقت بهتر
از این ها را داشته است... مادرم لیاقت بیش از این ها را دارد... چه دردناک است که
نمی توانم، نمی شود، در کلمه نمی گنجد که بگویم از مادرم، بگویم از زنده گی اش...
مادر جانم، حالا شاید او هم فکر می کند من که به پیشواز این
حس می روم، بیشتر می فهمم که تمام حرفهای ریز و درشتش را برایم قطار وار می گوید و
من، سکوت می کنم که چه باید کرد؟ و فکر می کنم تمام این سال ها، این همه حرف را کجای
دلش تلنبار کرده بوده است که تمامی ندارد؟ من کجا بودم؟ در جزیره ی تنهایی خودم؟ در
غاری که برای خودم ساخته بودم؟ میان حصاری که راهی برای ورودش نداشته؟ من که همه از
محبتم دم می زدند، من که همه می گفتند دختری ست مهربان، این همه محبت را چه بدجنسانه
از اون دریغ کرده بودم... آخ مادرم... چه اندازه تنهایی تو بزرگ بوده است.........
۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه
و خدایی که در این نزدیکی ست
دوم دبیرستان بودم، در مدرسه ای غیر انتفاعی و هم کلاس با دوازده
شاگرد دیگر. نیلوفر بغل دستی ام بود که همیشه ی خدا سر ِ اینکه کی، کنار دیوار بنشیند
و ولو بشود دعوا داشتیم. بعدتر قرارمان نگفته این شده بود که هرکسی زودتر برسد مدرسه
جا برای ِ اوست! و چه بسا گاهی اوقات از ترس گرفتن جا از سمت دیگری، حتا زنگ های تفریح
هم بیرون نمی رفتیم! رابطه ی آنچنان صمیمی نداشتیم فقط گاهی اوقات که می دانست شعر
دوست دارم، از توی مجله ی چهل چراغی که همیشه همراهش بود شعری را برایم می خواند یا
می نوشت توی کاغذ و می داد دستم. یک پنجشنبه ای که فردایش قرار بود بروم مهمانی - حالا
یادم نمی آید چه مهمانی بود که آنقدر برایم اهمیت داشت - و گفته بودم برایش، و شاید
هم برای همه ی آن دوازده نفر. همانطور که تکیه داده بود به دیوار و سرش را گذاشته بود
روی دستش، دیدم یک دستبند نقره ی خیلی زیبا دستش است، و تعریف کردم ازش. خیلی خونسرد
و آهسته و خمار خواب، دستبند را باز کرد و گذاشت پیش رویم و گفت بردار و فردا بنداز
دستت توی مهمانی. چشمانم گشاد شده بود، آخر نه آنقدر صمیمی بودیم و نه تا به حال چیزی
از کسی قرض گرفته بودم، آن هم چیزی به این قیمت را که زمان خودش خیلی گران محسوب می
شد. با دستم هل دادم طرفش و گفتم نه بابا، نمی خوام. دستبند هی روی میزمان، از سمت
من هل داده می شد سمت او و از سمت او هل داده می شد سمت من که ناگهان دستی از پشت و
بین میز آمد جلو و دستبند را برداشت و گفت، من برش می دارم نیلوفر، فردا بعد بازی بسکتبال
می ریم خونه ی فلانی می خوام بندازم دستم! شیوا بود، خوشگل ترین دختر کلاس و پررو ترینشان
و همچنین قلدرترین! نمی دانم سر چه حرفی بود که دعوایمان شد و حالا من می خواستم دستبند
را بردارم، دلم می خواست حالش را بگیرم که آنطور پررو پررو خودش را انداخته بود وسط،
صدایمان رفت بالا و ناظم آمد سر کلاس و شیوا با کمال بی ادبی مرا متهم به نمی دانم
چه کرد و تمام آن ده نفر باقی هم او را تایید کردند! خیلی دلم سوخت و اشک توی چشمانم
جمع شد و ساکت ماندم که نیلوفر با همان آرامی و خونسردی بلند شد و دستبندش را از دست
شیوا گرفت و گفت نه خانوم، این دستبند برای ِ منه و شیوا بدون اجازه برش داشته و حالا
هم داره دروغ می گه! چه احساسی بهم دست داد، احساس حمایت شدن، احساس اینکه آخر سر کسی
ایستاده بود جلوی آن دخترک هرچند که صمیمی ترین دوستش هم بود و پنج سالی می شد هم کلاسی
بودند. ناظم شیوا و ده نفر دیگر را توبیخ کرد و من پیروز و با کَمکی خنده نشستم سر
جایم اما شیوا همینطور لیچار بارم می کرد و من زُل زدم توی چشمش و در دلم گفتم الهی
همین زبان که دلم را سوزانده، اشکت را دراورد. فردایش که جمعه بود، پس فردا شیوا با
ماسکی روی دهان آمد کلاس و بعدش یکی دیگر از بچه ها که توی تیم بود، گفت دیروز موقع
بازی سر خورده و با دهان افتاده است زمین و زبانش مانده لای دندانش و... البته که کنده
نشده بود زبان، اما باعث شد یک هفته ای نتواند صحبت کند و لبش هم چاک خورده بود!
در تمام این سالهایی که اینجا زنده گی می کنم، خیلی ها از اطرافیانم
دلم را سوزانده اند و تهمت به ناروا بهم زده اند و اشکم را درآورده اند و من، هیچوقت
کاری از دستم بر نیامده و فقط، در دلم یک حرفی زده ام که خدایا، من اینجا غریبم، کسی
را ندارم و هرگز جلوی روی کسی که بزرگتر از من هم است نمی ایستم چون دفاع از خود وقتی
انکار پشتش هست از سمت مقابل، دردی را دوا نمی کند، فقط تو شاهد باشد، شاهد تنهایی
و غریب بودنم اینجا! و همیشه، خدا، یک جایی، دقیقن مشابه ش را، از جایی دیگر برگردانده
سمت آن طرف و من، فکر می کنم در این دنیا چه کسی هست غیر از خداوند که همیشه حامی ام
باشد؟!
- دستبند را از
نیلوفر گرفتم و از پنجشنبه تا شنبه، توی ویترین بوفه مان بود، چون نه پدرم اجازه داد
ازش استفاده کنم و همان شب برد مرا بیرون و یک سرویس نقره که رویش گل های بنفش داشت
خرید برایم، و نه اینکه اندازه ی دستم می شد!
۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه
تو این روزها زنده گی ساده نیست...
ما بچه بودیم، پدرم هنوز یک کارمند معمولی بود و به جز من و
برادرم و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگ و عموی کوچکم هم با ما زنده گی می کردند و البته
بودن ِ دو سه نفر دیگر که باید در ماه دستشان را می گرفتیم - پدرم البته - تا زنده
گی را بگذرانند.. ما آرزو داشتیم، ما همه چیز می خواستیم، بچه بودیم به هر حال و هر
شی فریبنده پشت ویترین مغازه ها دلمان را آب می کرد و آویزان از سر آستین پدر و مادرمان
می شدیم و دلمان می خواست همه ی چیزهای خریدنی دنیا را!! ما نمی دیدیم که شرم در چشم
پدر از نداشتن را، ما نمی فهمیدیم، بچه بودیم! ما بیرون که می رفتیم و جاهایی که ممکن
بود رگ خریدن و حسرت ما بالا بزند، دورادور و یواشکی پدر و مادرمان ما را رد می کردند
از کنارشان. حالا سالها از آن زمان می گذرد و من فراموش نمی کنم، یاد گرفته ام فراموش
نکنم کجا بودیم و به کجا رسیدیم. پدرم یادمان داده است بدانیم از سختی، از حسرت، از
خواستن به جایی رسیده ایم که هرچه خواستیم برایمان مهیا بوده است دیگر، و من، در گذر
این سالها، همیشه دیدن ِ مردمی که نداشته اند، دیدن ِ آدم هایی که تو گویی کپی برابر
اصل آن زمان های ما هستند بغض می کنم، گریه می کنم چون با بند بند وجودم حس و حالشان
را - چه بچه ها و چه بزرگترشان را - می فهمم! حسرت را می خوانم در چشمشان، شرم را،
نداشتن را... این روزهایی که در نمایشگاه مشغول به کارم خیلی از این مردم از پیش چشمم
رد می شوند. دیشب پدر و مادری تقریبن مسن - شاید هم نه گذر زمان، که سختی آن گردهای
سپید را روی مویشان نشانده بود! - همراه دو دختر چهارده و هشت ساله شان دم غرفه ایستاده
بودند، بر خلاف دیگران که می آمدند مستقیم رو به روی میز ما و باد به گلو انداخته و
با اعتماد به نفس از ما سوال می کردند راجع به شرایط ثبت نام در کلاس های موسیقی، آن
ها کنار میز، آن گوشه ها که سریعن راه فرار هم داشته باشند ایستاده بودند، دخترها سر
آستین پدر و مادر را گرفته بودند و با التماس می خواستند که بدانند کلاس ها چه گونه
است که بشود ثبت نامشان کنند که داشتند حسادت می کردند حتمن به بچه های شش هفت ساله
که انواع سازها را آن بالای سکو به صدا در می آوردند. پدر با صدای لرزان از من پرسید
و من با شرمنده گی هزینه ی کلاس ها را گفتم. آرام سرش را آورد جلو و با خجالت گفت قسطی
هم می شود؟ و من خجول تر از او پاسخ دادم که باید از آقای فلانی رئیس موسسه بپرسند
که البته او هم با صدای بلند گفت که نه نمی شود. بچه ها بغض کردند، دختر کوچکتر گریه
کرد، مادر چشمش برق می زد از اشک و پدر شرمنده سعی می کرد به رفتن فرزندانش را راضی
کند و من؟! من شکسته بودم، گریه ام گرفته بود، بغض داشتم، بغض از حسرت اینکه نمی توانم
کمکی کنم، نمی توانم شادی را به دلشان بیاورم... من خوشحالم از اینکه مردم کشورم، از
بردن یک مسابقه ی فوتبال شاد می شوند، می رقصند، می خندند؛ اما کاش، ای کاش سر سوزنی
از این خوشحالی، سهم این خانواده و خانواده هایی بود که این شبها کم نیستند... دلم
چه قدر می گیرد... دلم چه اندازه گرفته است که بغض، تنها کاری است که از دستم بر می
آید برای ِ مردم کشورم...
۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه
بعد این همه بارون خون بالاخره پیداش می شه رنگین کمون...
یک. من دوست نداشتم رای بدم، نه اینکه دوست نداشته باشم اما
نمی دونستم رای به چی و به کی و برای چی؟ داغ چهار سال پیش هنوز به دلم مونده بود،
جای خالیه دوستانی که داشتم و دیگه کنارم نبودن و رفتن رُ به موندن ترجیح داده بودن
مانع از این می شد که بخوام باز از نو اشتباه کنم. اما رای رُ حق می دونستم، یعنی هر
کسی حق طبیعیش بود رای بده یا نده، که این نظرش رُ به صندوق بندازه یا نه، پاره کنه!
- البته هیچ رقمه برام قابل قبول نبود اون آدمی که رای دادن رُ فقط به خاطر مُهر خوردن
به شناسنامه و ترس از آینده می خواست قبول کنه، بدون هیچ تفکری! یا کل دلیلش یه متن
هزاربار شِیر شده بود!! - و سعی کردم احترام بذارم به نظر آدم ها. توی این مدت همه
ی مطالب مرتبط رُ خوندم، و گاهی با خوندنشون اون سمتی می رفتم و گاهی این سمتی! یعنی
به نظرم میومد که دو طرف دارن درست می گن. آدمایی رُ می دیدم که اوایل اعلام ِ کاندیداهای
انتخابات، با تمام وجود و سرسختانه تحریم می کردن و حالا یکی دو روز مونده به موعد،
نظرشون عوض شده... آدمایی رُ می دیدم که به خاطر اینکه کسی نظرش باهاش متفاوته - حالا
چه توی رای دادن و چه ندادنش - با بدترین لحن صحبت می کرد و حتا گاهن بد و بی راه می
گفت... دوستی هایی رُ دیدم که با همین حرفها همون لحظه تموم شد و دلهایی رُ دیدم که
چرکین شد از رفاقت... هی فکر کردم، هی خواستم ببینم حالا از همه ی این دیده ها و شنیده
ها و خونده ها، چی نسیبم شده؟! و آیا هنوز اندر خم همون کوچه ی اولی هستم؟ دیدم من
خواهی نخواهی خونه ی اول و آخرم همینجاست... دیدم با همه ی میل به رفتن از این کشور،
باز هم یه گوشه ای از قلبم، اینجاست که برام عزیزه... اینجا کشورمه... اینجا خاکمه
حالا هر کجا که باشم، اما فعلن بایستی اینجا زنده گی کنم پس باید یه نقشی داشته باشم...
یه هو ترسیدم از اومدن جلیلی ها... ترسیدم از افکار پوسیده ای که سالها سعی کردم از
خطوط قرمزش بگذرم اما قراره حالا حاکم بر جامعه و کشورم بشه، بدتر از پیش... ترسیدم
از ریا و جای مُهری که بنا به شرایط گاهی نهان می شه و گاهی عیان! ترسیدم از بیش از
پیش فرو رفتن توی لاکم... ترسیدم از اینکه زن، جایگاهش از اینی که الان هست - نه خوب!
- پایین تر بیاد... ترسیدم که فرزندم یا فرزندانم فردا روزی تمام امید ها و آرزوهاشون
توی خونه و آشپزخونه هدر بشه... شاید من خیلی منفی فکر می کردم و یا می کنم اما، با
راهی که باز می شد برای همین اولی، بعدی ها بدتر از پیش پا جلو می گذاشتن! من از ترس
بدتر شدن میل به رای دادن داشتم... من فکر کردم به اینکه با همه ی دوگانگی ها، با همه
ی تحریم ها، با تمام اینها کشورم به سمت و سویی مثل سوریه بره! اون وقت چی؟ منی که
از جنگ و از مرگ می ترسم، من که از نبودن عزیزانم واهمه دارم، آیا کاری می کنم که چنین
بشه؟ من ترسیدم... من نخواستم کوتاه بیام که بشینم و نگاه کنم... من حالت تهوع می گرفتم
از دیدن شبکه های ماهواره ای که آدم هایی گرداننده گانش هستن که هی از ایران من و ایرانی
به پا خیز و بریز تو کوچه و مقابله کن با این نظام و رای نده و تحریم کن صحبت می کنن
و وقتی کسی از همین ای ایرانی زنگ می زنه و می گه "به نظر من اگه رای بدیم..."
شروع به فحش دادن می کنه! من هم دیدم به قول دوستی، نمی خوام فردا با قانون پنجاه درصد
بعلاوه ی یک، اون رای " یکیه " باشم که انداخته نشده به صندوق! و دردخند
زدم به حرف دوستی دیگه که ایران رُ کشوری می دونست که تنها جاییه که مردمش به خاطر
رئیس جمهور نشدن کسی دیگه، می رن و رای می دن... و من رای دادم... و رای من، نه به
اینکه روحانی همون آدمیه که من می خواستم و می تونه تمام خواسته های من - ما - رُ برآورده
کنه اما امید می ره و امید داشتم که بتونه جامعه رُ از کثافت نجات بده! و رای دادم
به روحانی... حالا هم پشیمون نیستم، چون خیال کردم این کارم درسته... و امید... و امید
تنها و تنها کاریه که آدم ها از دستشون بر میاد... و امید به اینکه خوشی ِ مردم، به
ناخوشی بدل نشه...
دو. وقتی رسیدم خونه، از تلویزیون داشت رئیس جمهور منتخب رُ
معرفی می کرد و بغض کردم... بغض از شنیدن صدای بوق هایی که داشت از بیرون خونه به گوش
می رسید و بغض از اینکه چی می شد اگه این اتفاق چهار سال پیش رخ می داد؟! و بغض از
خوشحالی و آه که خوشحالی چرا بی بغض همراه نبود؟ من دلم خواست شریک این مردم باشم و
برم و خوشحالیشون رُ ببینم اما از رفتن پشیمون شدم... از موندن توی ترافیک و حرف شنیدن
و تکه انداختن ِ دو تا دختر چهارده پونزده ساله ی ماشین کناری که به جرم نداشتن ربان
بنفش یا عکسی از رئیس جمهور منتخب، خیال کردن ما " اون طرفی هستیم "! دو
تا دختر پونزده ساله/ ههه!... من پشیمون شدم از خِیل جمعیتی که از لای ماشین ها با
شعار می گذشتن و دستاشون ُ از پنجره ی باز ماشین داخل می آوردن من از لمس دستشون چندشم
شد و از ترس، ترس از همین مردمی که برای دیدن خوشیشون رفته بودم، شیشه رُ بالا کشیدم
و در رُ قفل کردم!... من پشیمون شدم، متاسف شدم، بغض کردم از آدمهایی که انقدر توی
تنگنا بودن - که دست خودشون نبود - که حالا، فقط پی خوشحالی توی جشن پیروزی نیومده
بودن بلکه تنشون رُ - دونسته و نه اتفاقی - به تن دخترها و خانم ها می مالیدن و می
چسبوندن و تاسف برانگیز تر اینکه دخترها هم لبخند می زدن گاهی... من اینها رُ دیدم....!
و البته نه اینکه همه از یک طیف و از یک مدل باشند... آدم ها و جوون ها، پسر ها و دخترهایی
رُ هم دیدم که با لبخند، با مهربونی، شیرینی و شربت تعارف می کردند و انقدر خالصانه
و با محبت می گفتند پیروزیمون مبارک که آدم کِیف می کرد... اما... آخر خوشحالیمون همین
هاست؟ ... بودن همین آدم ها؟ بودن کسانی که افکارت رُ صد و هشتاد درجه تغییر می دن؟...
خواسته ی تک تک کسانی که رای دادن، همین خوشی ِ یک شبه بود؟ همین انجام دادن این کارها؟...
نمی دونم... من نه مال نسل قدیم هستم، نه آدم مذهبی و حذب اللهی و نه، خشکه مذهب...
من هم جوون هستم...
سه. بابا کارمند دولت بود، چهار سال پیش بعد از انتخابات، یک
روز سوار ماشین اداره بودیم با پلاک دولتی که جایی بریم - با برگه ی یک روزه ی استفاده
از ماشین از محل کار - بعد ماشین پشت سری شروع کرد به بوق زدن و چراغ دادن و بابا به
خیال اینکه می خواد سبقت بگیره کنار رفت، و ماشین مورد نظر به کنار ماشین ما اومد و
شیشه رُ داد پایین و هرچی فحش بود بهمون داد، به ما، به بابا! تمام ناراحتیش رُ از
دیگران سر مایی که سوار ماشین پلاک قرمز دولتی بودیم خالی کرد و بابا، که اول از عصبانیت
قرمز شده بود، وقتی متوجه ی دلیل این بد و بی راه شنیدن ها شد، ساکت شد و در جواب سوال
من که چرا جوابش رُ ندادی گفت بذار ناراحتیش ُ همینجا خالی کنه تا اینکه جایی دیگه،
چون دستش به جایی بند نیست! و من اون روز چه قدر احساس بدی داشتم... احساس " آش
نخورده و دهن سوخته "... احساس بد به معنای واقعی... احساس کسی که بدون انجام
جرمی، مجرم شناخته شده و محاکمه شده... احساس تحقیر شدن... و دیشب نمی دونم چرا وقتی
به خونه رسیدم همراه با همین احساس بودم! حس تحقیر...
۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه
گاهی یادآوری!
در زنده گی ِ گاهن تکراری ما، صحنه ی تکراری و همیشه گی وجود
دارد، آن هم هر صبح بوسیدن و گفتن جمله ی " من دارم می رم سر ِ کار، کار نداری؟
" ست و بعضی وقتها لوس کردن و خواستن چند بار دیگر بوسیده شدن است با چشمهای
ِ بسته و سر آخر مراقب خودت باش گفتن! این جزوی از جدا نشدنی ترین قسمت از زنده گی
ماست. شده است گاهی، وقتی بیدار می شوم یادم می آید که امروز، خبری از بوسه و خداحافظی
نبوده و شب، وقت ِ برگشت، با خنده، با شوخی و حتا با عصبانیت به امیر گوشزد کرده ام
که حواسم هست و متوجه شده م امروز بی خداحافظی رفته است و او هم با خنده، با شوخی و
گاهی با بدجنسی می گوید فراموشی گرفته ام و نشان به آن نشان که قبل رفتن حتا، گفتی
پنجره ی اتاق را باز کنم و انجامش داده ام و مرا چند دقیقه ای سر کار می گذارد! اما
جزو معدود بارها، باقی روزهایی که گذشته است، این عادت حتا با بحث یا دلخوری هم کنار
گذاشته نشده... گاهی فکر می کنم شاید امیر می خواهد ببیند هنوز هم برایم مهم است این
وعده ی شیرین قبل از خروج از خانه و اینکه هنوز اهمیتی دارد یا نه... گاهی فکر می کنم
شاید می خواهد تلنگری بزنم بهش و با گفتن " حواسم بهت هست " یادآوری کنم
که با ارزش ترین است برایم... مخصوصن اینکه، بعد از گفتن این حرف، از آن خنده های
ِ بکش مرگ من هم تحویلم می دهد!... بعد خیال می کنم که چه نیازمند این استم که کسی
تلنگری بزند بهم، که یادم بیاورد که هستم و چه جایگاهی دارم تا این ذهن ِ فراموشکارم،
اینگونه مرا به بازی نگیرد و خودم با دست خودم نیشتر به قلبم نزنم و بازیچه نباشم...
کسی یادم بیاورد که میان این خاطرات ِ گنگ، شادی ئی بود که زمین تا آسمان با اینی که
نشسته است اینجا فرق می کند... یاد آوری کند گذشته هایی که تلخی نداشته با خود، بلکه
فکر کردن بهش، تمام لحظه هایت را هم، شیرین می کند...
اشتراک در:
پستها (Atom)