ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

بهار آمد... بهار آمد...


هفته ای که گذشت...

یک. مادر و پدرم بعد از نه روزی که از سال جدید گذشته است، و سفر دسته جمعی با خانواده ی عموهایم و خسته گی و خسته گی آمدن سر آخر کنارم. دلم می خواست از همان روز اول بگویم که دوست می دارم پیشم باشید اما فکر کردم این کمال خودخواهی ست که به خاطر خودم برنامه ی آن ها را به هم بزنم. آمدند، پدر و پدربزرگم ریش گذاشتند، تا به حال ندیده بودم هرگز به عمر بیست و پنج ساله ام که بابابزرگ ریش هایش را گذاشته باشد در بیاید، همیشه، صورتش صاف صاف بود و از بوسیدن صورتش لذت می بردم! حتا آن زمانی که مادربزرگم هم فوت کرده بود اینطور نبود. شاید احمقانه باشد، اما من فکر می کنم این نشانه ی این است که ضربه ی فوت عمویم، بیش از تصورش سخت و دردناک بوده ست. شاید هرگز فکر نمی کرده بمیرد عموی جوانم، حداقل دور از جان، تا زمانی که خودش عمرش به دنیا است. مادرم می گوید بابابزرگ نباید هیچوقت عمو را آنطور نفرین می کرد، الان عذاب وجدان گرفته است. من سرم را تکان می دهم و بغضم را قورت می دهم. مامان عکس عمو را از روی میز کنار تخت بر می دارد و آه می کشد و می گوید، این عکس خانه ی ما نبود؟ برایش توضیح می دهم که نه و او باز می گوید اما فکر کنم این عکس خانه ی ما بود! یکه به دو می کنیم با هم و من می گویم حالا چی؟ می خوای ببریش؟ می گوید نه، فقط می خواسته مطمئن شود!

دو. چند روزی ست کمر درد سختی دارم که توان خم و راست و فعالیت را گرفته است از من و هر بار مثل ِ پیرزن های یک عمر مزه ی زنده گی را چشیده و زیر بارش خم شده، اه و ناله می کنم! درست حسابی هم این دو سه روز کنار مامان بابا نبودم و ندیدمشان، انگاری یک چند سالی کمبود خواب داشته ام و فقط میان خواب و بیداری دست و پا می زدم. هر بار هم که چشمم را باز کردم، مامان و بابا دو تایی داشتند برایم کار می کردند! سبزی ِ پلویی، کرفس و کلی پیاز برایم سرخ کردند. و مامان هر بار آمده بالای سرم و پرسیده هوس چی کردی و من یک دستوری داده م و او انجام داده. حالا یخچالم پر است از قابلمه ی خورشت کرفس و کتلت و دو نوع سوپ و الخ... دم رفتن هم، برایم مربای به درست کرده است و آخرش را سپرده دست خودم و توی راه صد بار زنگ زده ست که حواسم پرت نشود از مربا و وقتی درست شد و رنگش فلان طوری شد زیرش را خاموش کنم و بگذارمش داخل ظرف و توی یخچال!

سه. درگیر این هستیم که برویم طبقه ی زیرین یا نه، و من حسابی اعصابم خورد شده است. واقعیتش این است که اصلن دلم رضا نیست با این جابه جایی، اما شرایط ایجاب می کند که اسباب کشی کنیم تا احترامی که هست حفظ شود. بابا که ناراحتی ام را دید، گفت خودم صحبت می کنم که این طبقه را از نو رنگ کنند و آشپزخانه اش را درست کنند و آنوقت من و مامان خودمان برای اسباب کشی می آییم و غمت نباشد، تمام کارهایت را انجام می دهیم و من نمی گویم که مسئله این است که این زیر، احساس خفه گی می کنم، حتا اگر درش رو به باغ بزرگ باز شود و رو به رویش حوض داشته باشد. اینجا من احساس ناراحتی می کنم و مجبورم صبور باشم، همچنان...

چهار. هنوز به باور مادر شدن نرسیده ام. یعنی رسیده بودم ها، همان وقتی که روی بِیبی چک دو خط پیدا شد و من دلم غنج رفت. اما بعدتر، با آن تشخیص احمقانه ی دکتر از خدا بی خبر، و خالی کردن دلم، این احساس رفته است. حتا با حرفهای پزشک متخصص هم، بر نگشته است و من، تا زمانی که نتوانم روی مانیتور، ببینمش آن موجود کوچک را، باور نمی کنم مادر هستم... کاش که سالم باشد... کاش باشد...

پنج. سال نو؟ حرفی ندارم برای گفتن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر