ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

اى آشنا


دهانش را نزديك شكمم مى كند و مى گويد " بابايى، دلم مى خواد سه شبانه روز فقط ماچت كنم " بچه تكان مى خورد، مى گويم " عهه تكون خورد، مى فهمه چى مى گى " گوشش را مى چسباند روى شكمم و همانطور مى گويد " مى فهمى بابا چى مى گه؟ دوست دارى ماچت كنم همه ش؟ " از دوباره لگد مى زند و براى اولين بار او هم حسش مى كند زير گوشِ سمت چپش و با شوق و ذوق صداى خوشحالى اش را مى شنوم. دست بردار نيستند، يك جمله او مى گويد و در جواب يك لگد بچه مى زند! دستم را مى برم بين موهايش و مى گويم " اوهوى، داره حسوديم مى شه ها به اين پدر و دختر " مى خندند، جفتشان! يكى با صدا، ديگرى با حركتش!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

لوبياى من


چند روزى مى شه كه متوجه ى لگد زدن لوبياى كم كم بزرگ شده م مى شم، يعنى تا قبلش هم احساس حركتش بود اما مثه ماهى كه يك هو از اين سر شكم به اون طرفش مى ره! حس خوبيه؟ مثل تلنگر زدن مى مونه كه با گذشت روزها تعداد دفعات و شدتش بيش تر مى شه و دلم قيلى ويلى مى ره براى هر چه زودتر در آغوش گرفتنش... ابتداى مادر شدنه، نشونه هاى ظاهريش همين لباس هايى كه ديگه تنم نمى شه، همين خط تيره و باريكى كه روى شكمم افتاده، همين بلوزهايى كه روى سينه ش لك مى شن! همين بودن و وجودش و احساس كردنش. و نشونه هاى ديگه ش همين شوق و ذوق همسر جان براى صحبت باهاش، همين حرفهايي كه بهش مى گه و براى من تازه گى داره شنيدنش از دهانش و خوشحالى براى اين همه دوست داشته شدنش. مى دونم راه طولانى و دراز و سخت و هميشگى در پيش دارم اما اين لحظه ها رُ نمى خوام از دست بدم و شاكرم...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

توی سینه ش جان جان جان




فکرم به شدت مشغول است، زنده گی گاهی چنان آرام پیش می رود که متعجب می شوی از گذرش و گاهی چنان روی دنده ی خراب و پیچ وا پیچش می افتد که می مانی، این همان زنده گی ست؟ سعی می کنم صبور باشم و آرام و گاهن که عصبی ام با خودم می گویم ریلکس ریلکس ریلکس تر و بعدش به بچه ام یادآوری می کنم که چیزی نیست، مامان آرام می باشد... اما چه فایده وقتی تمامشان دروغ است؟ دل نگرانی مهم ترین مسئله ی این روزهایم است و بیش از آن، شاید به پیشواز ِ مادر شدن، رفتن باعث شده است بیش از پیش غم خوار ِ مادرم باشم که معصوم است... چه حیف از عمری که تلف کرده است، چه حیف از روزها و شبهایی که گذرانده است در زنده گی ما، و حالا، روزهایی که میان سالی را طی می کند - چه غمگین است این واژه، چه غم انگیز است که می بینی مادرت پیر شده است، پیر می شود - عوض آنکه به آرامش رسیده باشد، دغدغه هایش بیشتر شده است، مهمان داری هایش کم که نشده، زیاد تر از گذشته هم شده است و حالا، نه میهمان هستند که چتر خود را آن آدم ها - که آدم نیستند - باز کرده اند بر سر زنده گانی اش! مادرم سی و سه سال دم نزده است، زن بوده است، زنانه گی اما نکرده است، منظورم شاید این است که هرگز برای خودش نبوده هرچند اشتباه کرده، اما اینگونه بوده است دیگر، تمام عمرش را گذاشته است پای من و برادر و بیش از همه پدرم... تمام عمرش را گذاشته است پای پدر شوهر و مادر شوهر، برادر شوهر و خواهر شوهرش... گاهی فکر می کنم پدرم باید دست های مادرم را ببوسد، باید سر تا پایش را طلا بگیرد، باید بالای سرش بگذاردش، و گاهی خیال می کنم مادرم حتا وجودش از سر پدرم و تمام ایل و تبارش - که ما هم البته جزوش استیم - زیادی زیاد بوده است... مادرم لیاقت بهتر از این ها را داشته است... مادرم لیاقت بیش از این ها را دارد... چه دردناک است که نمی توانم، نمی شود، در کلمه نمی گنجد که بگویم از مادرم، بگویم از زنده گی اش...
مادر جانم، حالا شاید او هم فکر می کند من که به پیشواز این حس می روم، بیشتر می فهمم که تمام حرفهای ریز و درشتش را برایم قطار وار می گوید و من، سکوت می کنم که چه باید کرد؟ و فکر می کنم تمام این سال ها، این همه حرف را کجای دلش تلنبار کرده بوده است که تمامی ندارد؟ من کجا بودم؟ در جزیره ی تنهایی خودم؟ در غاری که برای خودم ساخته بودم؟ میان حصاری که راهی برای ورودش نداشته؟ من که همه از محبتم دم می زدند، من که همه می گفتند دختری ست مهربان، این همه محبت را چه بدجنسانه از اون دریغ کرده بودم... آخ مادرم... چه اندازه تنهایی تو بزرگ بوده است.........

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

و خدایی که در این نزدیکی ست




دوم دبیرستان بودم، در مدرسه ای غیر انتفاعی و هم کلاس با دوازده شاگرد دیگر. نیلوفر بغل دستی ام بود که همیشه ی خدا سر ِ اینکه کی، کنار دیوار بنشیند و ولو بشود دعوا داشتیم. بعدتر قرارمان نگفته این شده بود که هرکسی زودتر برسد مدرسه جا برای ِ اوست! و چه بسا گاهی اوقات از ترس گرفتن جا از سمت دیگری، حتا زنگ های تفریح هم بیرون نمی رفتیم! رابطه ی آنچنان صمیمی نداشتیم فقط گاهی اوقات که می دانست شعر دوست دارم، از توی مجله ی چهل چراغی که همیشه همراهش بود شعری را برایم می خواند یا می نوشت توی کاغذ و می داد دستم. یک پنجشنبه ای که فردایش قرار بود بروم مهمانی - حالا یادم نمی آید چه مهمانی بود که آنقدر برایم اهمیت داشت - و گفته بودم برایش، و شاید هم برای همه ی آن دوازده نفر. همانطور که تکیه داده بود به دیوار و سرش را گذاشته بود روی دستش، دیدم یک دستبند نقره ی خیلی زیبا دستش است، و تعریف کردم ازش. خیلی خونسرد و آهسته و خمار خواب، دستبند را باز کرد و گذاشت پیش رویم و گفت بردار و فردا بنداز دستت توی مهمانی. چشمانم گشاد شده بود، آخر نه آنقدر صمیمی بودیم و نه تا به حال چیزی از کسی قرض گرفته بودم، آن هم چیزی به این قیمت را که زمان خودش خیلی گران محسوب می شد. با دستم هل دادم طرفش و گفتم نه بابا، نمی خوام. دستبند هی روی میزمان، از سمت من هل داده می شد سمت او و از سمت او هل داده می شد سمت من که ناگهان دستی از پشت و بین میز آمد جلو و دستبند را برداشت و گفت، من برش می دارم نیلوفر، فردا بعد بازی بسکتبال می ریم خونه ی فلانی می خوام بندازم دستم! شیوا بود، خوشگل ترین دختر کلاس و پررو ترینشان و همچنین قلدرترین! نمی دانم سر چه حرفی بود که دعوایمان شد و حالا من می خواستم دستبند را بردارم، دلم می خواست حالش را بگیرم که آنطور پررو پررو خودش را انداخته بود وسط، صدایمان رفت بالا و ناظم آمد سر کلاس و شیوا با کمال بی ادبی مرا متهم به نمی دانم چه کرد و تمام آن ده نفر باقی هم او را تایید کردند! خیلی دلم سوخت و اشک توی چشمانم جمع شد و ساکت ماندم که نیلوفر با همان آرامی و خونسردی بلند شد و دستبندش را از دست شیوا گرفت و گفت نه خانوم، این دستبند برای ِ منه و شیوا بدون اجازه برش داشته و حالا هم داره دروغ می گه! چه احساسی بهم دست داد، احساس حمایت شدن، احساس اینکه آخر سر کسی ایستاده بود جلوی آن دخترک هرچند که صمیمی ترین دوستش هم بود و پنج سالی می شد هم کلاسی بودند. ناظم شیوا و ده نفر دیگر را توبیخ کرد و من پیروز و با کَمکی خنده نشستم سر جایم اما شیوا همینطور لیچار بارم می کرد و من زُل زدم توی چشمش و در دلم گفتم الهی همین زبان که دلم را سوزانده، اشکت را دراورد. فردایش که جمعه بود، پس فردا شیوا با ماسکی روی دهان آمد کلاس و بعدش یکی دیگر از بچه ها که توی تیم بود، گفت دیروز موقع بازی سر خورده و با دهان افتاده است زمین و زبانش مانده لای دندانش و... البته که کنده نشده بود زبان، اما باعث شد یک هفته ای نتواند صحبت کند و لبش هم چاک خورده بود!
در تمام این سالهایی که اینجا زنده گی می کنم، خیلی ها از اطرافیانم دلم را سوزانده اند و تهمت به ناروا بهم زده اند و اشکم را درآورده اند و من، هیچوقت کاری از دستم بر نیامده و فقط، در دلم یک حرفی زده ام که خدایا، من اینجا غریبم، کسی را ندارم و هرگز جلوی روی کسی که بزرگتر از من هم است نمی ایستم چون دفاع از خود وقتی انکار پشتش هست از سمت مقابل، دردی را دوا نمی کند، فقط تو شاهد باشد، شاهد تنهایی و غریب بودنم اینجا! و همیشه، خدا، یک جایی، دقیقن مشابه ش را، از جایی دیگر برگردانده سمت آن طرف و من، فکر می کنم در این دنیا چه کسی هست غیر از خداوند که همیشه حامی ام باشد؟!

- دستبند را از نیلوفر گرفتم و از پنجشنبه تا شنبه، توی ویترین بوفه مان بود، چون نه پدرم اجازه داد ازش استفاده کنم و همان شب برد مرا بیرون و یک سرویس نقره که رویش گل های بنفش داشت خرید برایم، و نه اینکه اندازه ی دستم می شد!