ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

چه صبورانه تحمل می کنیم





دلم می خواست، الان خیابونِ گاندی بودمُ رویِ جدولش راه می رفتم. مثِ اون وخطایی که بابا هِی اخم می کردُ می گفت زشتِ دختر، یا میای پایین یا اینکه من می رم توام خودتُ نچسبون بهم که بگن این دیوونه همراهِ منِ
دلم می خواست، الان سوارِ ماشین بودم تویِ جاده هایِ کلاردشتُ ماشین با سرعت می رفتُ من از پنجره آویزوون می شدم بیرونُ می زاشتم تا اونجایی که جا داره، باد میونِ موهام پیچُ تاب بخوره تا جفتمون خسته شیم
دلم می خواست، الان کنارِ یه جویِ تمیز، پایین شلوارمُ می دادم بالا و پاهامُ می زاشتم تویِ آبُ از خنکاش لذت می بردم، انقد اونجا می شستم تا روحم جوونه بزنِ
دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نشم، یا اگه شدم، روحم آروم بگیره تو فقسِ تنگِ تن، نه اینکه از بس خودشُ زدِ به درُ دیواراش که زخمُ زیل شده و باز هم از رو نمی ره
دلم می خواست، کودکِ وجودم که هیچ رقمِ بزرگ نشده، الان پاش لبِ گور بود تا انقدر بابتِ بچه گانه رفتار کردنش اشکِ منُ در نیاره
دلم می خواست این غلُ زنجیرا که بابتِ زن بودنم، متعهد بودنم، بزرگ بودنم به دستُ پاهام بسته ست، نبودُ من رها می شدم