ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

داره روى عكس تو دست مى كشه...


از اون دوران قديم، تنها يه چمدون جا مونده خونه ى مامان اينا كه توش پر از دفترهاى خاطراته، ايده ى نوشتن خاطره وقتى به ذهنم رسيد كه اواخر دبستان بودم و توى خونه ى زنعموم يه دفتر دويست برگ جلد ضخيم آبى ديدم كه دفتر خاطراتش بود و فكر كردم من هم بايد بنويسم... دفترهاى مختلف رو سياه كردم و مخفيش كردم توى همون چمدون.... سالهاست كه نخوندمشون و خارخاسك هفت دنده باعث شد برم سراغ اونى كه مثلن براى ده سال پيشه و با خودم آوردم... هميشه فكر مى كردم اينا نوشته هاى نابى هستند كه بعدها مى تونن يادآور روزهاى گذشته اى باشند كه فراموشم شدن و مى تونن بهم احساس خوبى بدن... حتا با اينكه مى دونستم يه دوره ايش فقط از آه و فغان عشق و شكست و ضربه ها نوشتم... اما اشتباهم خوندن دوباره ش بود، اون قسمتهاييش كه از بابا نوشتم، از دوران خوبى كه داشتيم و صميميت بى حد و اندازه مون و عشق پاكى كه بينمون بود كه باعث حسادت تك تك آدم هايى مى شد كه اطرافم بودند... شايد همين حسادت ها باعث شد همه چى از بين بره و البته گناه من... بعدتر به اونجايى رسيدم كه از بى مهرى بابا نوشتم، از بى توجهيش و جنگ شبانه روزى بينمون... از سوظن... از بى اعتمادى... از رفتارهاى پرخاشگرانه م و از.... قلبم فشرده شده... درد دارم، از درون دارم خفه مى شم و فكر مى كنم به عمرى كه گذشت، اشتباهاتى كه كردم، انتخاب هاى بى فكرم...... كاش مى شد به گذشته برگشت، كاش مى شد لحظه ها رو به عقب برگردوند، كاش مى شد زندگى رو از نو زندگى كرد... چقدر احمق بودم، چه قدر نادان...
” بابا، می دونی چیه؟!!! خسته شدم... از تو.... از مامان... از این زندگی تکراری و کسل کننده.... از همه چی....
از تفاوتایی که می بینم و به روی خودم نمی یارم....
یه زمانی بود که واسه قوت قلب، عکس بزرگت رو چسبونده بودم ته کلاسورم و بهش نگاه می کردم واسه انرژی گرفتن اما الان حتی عکس کوچیکتم تو کیفم نیست..
این روزا فک می کنم تو این خونه شدم یه چیز اضافه... چیزی که می خوای زود از شرش خلاص شید..
همه ش به خودم می گم بابا شادى، پا بذار رو همه آرزوهایی که داری.... پا بذار رو خوشبختی که می خوای خودت تنها به دستش بیاری..... برو و اینبار به جای اینکه آقا بالا سرت بابات باشه، یه کسی مثه شوهر باشه......
بابا، کاش می فهمیدی حرفامو... اما تو از یه نسل دیگه ای و من از یه نسل..... همه چیمون با هم فرق داره... فکرامون.... علایقمون... هدفامون....“
اين فقط يه قسمت از يه نامه ى ٥ صفحه اى پشت و رو هست كه نوشتمش براى بابا و دادم بهش.... چه اندازه مى تونه قلب پدرم شكسته باشه وقتى دختر يكى يكدونه ش اينطور جواب همه ى محبت ها و زحماتش رو مى ده... چه قدر ياغى بودم.... چى توى فكرم مى گذشته؟!! تمامن انگار يه خنجر زهرآگين رو توى سينه ش فرو كردم.... منو ببخش...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر