ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

شايد يه جا يه فرصتى لحظه مجالمون بده


حال خوب/حال بد... فاصله شون به اندازه ى يك حرفه! يه اخم! يه صحبت اضافه يا حتا سكوت بى جا... تصميم درست/تصميم نادرست... عشق/نفرت... بدى/خوبى... زشتى/زيبايى... همه ى اينها فاصله شون مى تونن به يه مويى بند باشه يا اتفاقى مثل خط اول كه گفتم براشون پيش بياد تا تغيير كنه.... آدم هاى انگشت شمارى توى زندگى من هستند كه يكهو، يك جايى كه احساس به اين مى كنى كه نياز دارى باشن -حالا نه صرفن يك آدم به خصوص- اما نياز به داشتن يك رفيق دارى پيداشون ميشه! بودن هميشه، ولى اين زندگى لامصب هى فاصله ها رو نه از بُعد مكانا، از بودنشون دورتر و كم رنگ تر مى كنه. بهونه ش مى تونه همسر بچه كار درس افسردگى و هزارتا چيز ديگه باشه و تو يه دفعه به خودت بياى و ببينى يه ماهه دو ساله پنج ساله نمى دونى فلانى چه مى كنه! با اينكه هميشه اون پس ذهنت بوده ها اما زمانه كه از دستت چكيده و در رفته و تو بى خبر موندى... امشب، امروز همين حال رو داشتم، يكى باشه باهاش حرف بزنم. يكى باشه بفهمتم، بدون اينكه بخواى توضيح بدى! باور كردنى نيست ها بودن همچين آدمايى تو دنيايى كه هستند كسايى كه يك ساعت باهاشون صحبت مى كنى و يك جايى اون وسط ها مثلن گفتى وقتى رفتم مانتوى مارك زارا خريدم و باقى داستان، و بعد از يك ساعت حرف، يك ساعت درد، يك ساعت بغض در جواب تمامش گفتن راستى اون مانتو رو گفتى از كجا خريدى؟!! اتفاق افتاده واقعن واستون؟! بارها و هزاران بار براى من! دوستى كه فقط ميشه اسمش رو فرشته گذاشت و پاكيش مثل شبنم سر صبحى مى مونه كه روى گلها نشسته تا به حال دو بار به داد من رسيده! حتا بيشتر اما اين دو بار پر رنگ تر بوده. بار اول سر فوت عليرضا بود، من داشتم ديوانه مى شدم، داشتم مى مردم و داشتم روحن و جسمن درد مى كشيدم، مامان بيشتر نمك روى چاك زخمم بود، همسرم نمى فهميدش و من توى برزخ بودم، روى تخت خودمو مچاله كرده بودم و اشك مى ريختم و عليرضا يك لحظه از خاطرم نمى رفت، حرفاش، زنگها و اس ام اس هاى بى جوابش! حتا فكر مى كردم بايستى خودمو بكشم تا خلاص شم! واقعن مى خواستم بميرم! همون موقع تلفنم زنگ زد و براى بار اول صداشو مى شنيدم! گريه كردم و فقط گريه كردم! اجازه داد اشك بريزم پيشش، اجازه داد حرف بزنم و بگم چى مى كشم، اجازه داد بگم با عليرضا چه كردم و چه كرديم... اونم نگفت نه خودتو اذيت نكن، نگفت اشتباه مى كنى، نگفت بى خيال زمان بگذره تموم ميشه، گذاشت اعتراف كنم كه حرف بزنم كه درد توى قلبم سنگ نشه و خودشم برام تعريف كرد از اتفاقاى مشابه كه واسه خودش پيش اومده، اون درد مشترك.... و من سبك شدم! نه از عذاب وجدان، از دردى كه مى كشيدم.... بى منت تمام خودش رو و وقت خودش رو در اختيارم گذاشت.... و اينبار... اينبارى كه من با خودم درگير بودم و حرفهايى كه نگفتم و دردى كه باز مى كشم، دقيقن بعد از دو سال و نيم سه سال، وقتى توى اوج غم روى مبل مچاله بودم و بغض توى گلوم بالا پايين مى رفت و با خودم مى گفتم حتا همسرم هم نمى فهمتم! اين زندگيه!؟ اين درك نشدنه كجاى زندگيمه كه داره تارش تنيده ميشه دور تمام من؟! همون وقت برام مسيج زد و بدون هيچ مقدمه اى نوشت شادى قدر خودتو خيلى بدون، تو توى زندگيت خيلى جلو هستى، چرخوندن زندگی و بچه کار هر کسی نیس، دوستای من هیچکدوم دست تنها از پس بچه بر نیومدن، اما تو خیلی خانومی..این کار هر کسی نیس، من بهت افتخار میکنم از ته ته دلم، به نظر من خوشبختی تو یه زندگی اروم داشتن وچیزایی هست که تو داری، باور کن اصن نمیخوام کلیشه حرف بزنم یا الکی خوشحالت کنم، این چیزا که گفتم باور من هست، واسه این دلم میخواد خیلی خیلی لذت ببری. زمانی کسی رو دوست داشتم و حاضر بودم همه درس و کارو همه چی رو به خاطرش کنار بذارم..ولی نشد..اما برای من خوشبختی تو اون لحظه ها بود نه وقتی همه حالا بهم  بگن فلانى فلانى! خوشبختی تو عشقی هس که میدی و میگیری. توی حس اطمینان واعتمادی هس كه داری..تو اون مامان مامان گفتنای روشنا و راستین هس.تو اون زمانی هس که سرشونو میذارن رو سینه ت. همیشه خوشحال باشی شادی جونم، دوست دارم مامان کوچولو ی خوشگل، هیچییی نگووو فقط باور داشته باش، و بخند از ته ته ته دل. تا دوباره❤️. و من؟! معجزه چيه؟! 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر